تبليغاتX
ثلث اول

می دانی،زندگی مثل کشیدن یک نخ سیگار در سربازی است،اولش که شروع می کنی به کشیدن فقط لذتش را می فهمی و بعد که به وسط هاش می رسد دلهره هم داری و هی به تمام شدنش هم فکر می کنی تا این که به آخرش نزدیک می شوی و هی دلت می خواهد این کشیدن را طول بدهی و دوست نداری تمام بشود اینجاست که دلهره ات بدل می شود به هراس...آخرش هم تمام می شود و مجبوری بیندازیش زمین؛ کلا پروسه ی دردناکیست....

 

دیشب تا صبح باران می بارید.تمام روز برق قطع بود . نمی شد از خانه بیرون رفت.شب که آمد باران نرم شد و آخرش بند آمد،برق هم آمد.

جملات کوتاه بالا صریح ترین توصیف امروز چهارشنبه ی من بودند،که شب قبلش تا صبح با صدای باران و طوفان گذشت و بعدش رسید به بی خوابی که تا دم صبح در فضای نمناک اتاقم ادامه داشت.صبح که از خواب بیدار شدم و حتی قبل از آن وقتی که در خواب بودم و قتی که خواب و بیدار بودم فقط با خودم می گفتم که امروز نمی شود از خانه بیرون رفت،همین هم شد.صبح بعد از اینکه بیدار شدم اولین کارم این بود که پنجره اتاقم را که به روی برج نیمه ساز روبروی خانه باز می شود باز کنم  و ببینم باران چطور می بارد،باران انقدر تند می بارید که آب از تمام هیکل برج پایین می چکید.باران با طوفان همراه بود و از تمام درزهای خانه رخنه می کرد،همان چند لحظه باز کردن پنجره کافی بود تا باران وحشی من و اتاق را نمناک کند.زود پنجره را بستم تا باد با آن خیسی اش از همخوابگی باران اتاق را به گه نکشد و شاخه های ترد شمعدانی ام را نشکند.

آسمان بیرون پر ابرهای سیاه مطلق بود، خانه در نبود برق کاملا تاریک بود،با خودم فکر کردم اگر این تا شب ادامه داشته باشد دیوانه می شوم،مگر می شود یک روز کامل را بی هیچ صدا و حرکتی در خانه ماند آن هم در این فضای ابری شدیدا؛ نیم ساعتی سر خودم را با کتابی در مورد مذاهب رایج در هند گرم کردم اما نشد،باران تند بود و آدم را هی برمی گرداند به خاطراتش ...یکی مثلا آن روزی که زیر برف یکریز بهمن ماه از "پارک وی" تا بالای "جمشیدیه" با هم پیاده رفتیم.بلند شدم و لب تاب را روشن کردم تا مگر چیزی بنویسم یا این که از آن مطالبی که فرستاده بودی برای نشریه چیزی بخوانم اما نشد...بدجور دلم هوای یک نخ سیگار کرده است،شاید ناخودآگاه یاد آن زمستان های سرد کبودراهنگ افتاده ام و آن پاکت های تو دل بروی "بهمن کوچیک" که اینقدر هی ریه هایم را پر و خالی می کنم.نزدیک ظهر است اما انگار آفتاب غروب کرده است و برای همیشه این تاریکی نمناک ادامه خواهد داشت...می خواهم اما نمی شود و آخرش مجبور می شوم آن لباس های سفید بلوچی را تنم کنم و توی این باران بزنم بیرون... شاید یک نخ سیگار از این همه هجمه ی باران و ابر روی خاطرات کهنه ی آدم کم کند.

در خانه چیزی برای خوردن نداریم،تنها چیزی که هست یک بسته ی نیم بند گوشت چرخ کرده است و دیگر هیچ،نه نان در خانه داریم نه برنج و نه حتی یکی از آن میوه های استوایی که اینجا به وفور یافت می شود و یکیش می تواند یک روز کامل سیر نگهت دارد.من اما برای خریدن هیچ کدام از اینها بیرون نمی زنم عمرا...

باران اینقدر تند هست که در همین فاصله ی کوتاه خانه تا دکه سیگار فروشی من را به آبدانی سیاری در زیر باران تبدیل بکند. تمام لباسهایم خیس شده و حتی لایه های داخلی کیف پولم، اما در عوض پشت این پیج و بعد از آن دیوار لای آن فرو رفتگی می شود یک نخ سیگار گرفت و با هزار زحمت آن را یک جای خشک قایم کرد وبرد تا خانه و بعد ایستاد پشت پنجره و وقت تماشای وحشی گریهای این باران کشید...

دکه سیگار فروشی بسته بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 20:26 توسط مهدی جلیلی |

 

 

تمام دیشب حس یک سرباز را داشتم که توی سنگرش در خط مقدم جبهه گیرکرده است.لشگرش شکست خورده است و همه همقطارانش برگشته اند عقب و حالادارند از پشت سرش به سمت دشمنی که حالا در کنار سنگر او سنگر گرفته است شلیک می کنند و این یعنی سرباز گیر کرده است درست درست در خط مقدم جبهه و آتش روی سرش دارد رد و بدل می شود.این یعنی انتهای بدشانسی،این یعنی بدجور گیر کردن...

تاصبح صدای خمپاره اندازی های بچه ی همسایه و پاسخ های بی دریغ بچه های کوچه ی پایینی با توپ و کاتیوشا و منور ادامه داشت و گهگاه هم وسط اینها برای استراحت یک نفر تیربارچی زحمت کش میرفت پشت تیربارش و شروع می کرد به تیراندازی مداوم...این بازی تا صبح ادامه داشت و گویا طرفین هرچه در توان داشتند باید امشب خرج می کردند چون فقط امشب شب خدای نور و روشنی(سوریا) بود که البته به گمانم این روزها کمی تغییر هویت داده و خدای سر و صدا هم شده است چون چیزی که شاهدش هستیم صدا بیشتر داردتا نور.خب بالاخره آدم که هند می اید باید تحمل روز آول جشن دیوالی را هم داشته باشد بالاخره مهمترین جشن ملتی را که میزبان آدم هستند که نمی شود نادیده گرفت یا با نفرت از کنارش گذشت.هر چند سرو صدایش گوشمان را کر کرد و خودمان را نورافشانیدند با آتش بازیشان امادیشب در کل شب شادی بود و آدم را به وجد می آورد این همه حس شادی که در چشم و صورت این جماعت موج می زند.حتی با وجود اختلاف طبقاتی آشکار باز هم مردم به اندازه توش و توان خود تیر و ترقه در می کردند. فی المثل ما یک همسایه هایی داریم که روبروی ما توی زاغه زندگی می کنند و کارگرهای ساختمانی هستند که کمی آن سو تر ساخته می شود اینها دیشب همزمان با مردم ثروتمند کوچه بالایی مشغول اتش بازی بودند و اگر چه یارای رقابت با آن وسایل اتش بازی گران بها و بی نهایت زیاد آنها را نداشتند اما در حد توان خودشان دلشان را راضی می کردند به همین تیر و ترقه های کوچک و خنده های لای انها....تا صبح همچنان صدای توپ و ترقه ی این جنگِ شاد از شهر بلند بود و از همه سو می آمد، نزدیک های صبح صدای رقص و آواز به صدای توپ و تانک افزوده شد و من که خواب و بیدار بودم خوب یادم هست که داشتم قهقهه می زدم به خواب خودم و به اداب هندی ها...

صبح حدود 9 بود که بیدار شدم،چایی را آماده کردم اما نان در خانه نداشتیم،وقتی دنبال دم کردن چایی بودم از پنجره آشپزخانه نگاهم به چند تا کارگر هندی افتاد که صبح اول وقت مشغول شستن خودشان بودند،باور این که اینها همان آتش افروزهای خوشحال دیشبی هستند سخت است خاصه با پیش زمینه های ذهنی ما ایرانیان...

از آنها چند عکس گرفتم که همیشه یادم باشد:

        مبین حقیرگدایان عشق را کاین قوم   شهان بی کمرو خسروان بی کلهند

 out of my window in india, with mehdi jalili

 

گفتم که در خانه نان نداشتیم، این بود که رفتم تا نان بخرم و برگردم.از عواقب آتش بازی دیشب است که تمام خیابان ها و کوچه ها پر است از آشغال های بازمانده از اتش بازی و خدا می داند کی و به چه طریقی این همه زباله از خیابان های هند پاک خواهد شد.هر وقت کثیفی خیابان های هند را می بینم یاد حرف راننده ی دکتر مومنی (که جوانی هندی بود به نام عباس) می افتم که در جواب حرف من که بهش گفتم اشغال سیگارت را در خیابان نریز نگه دار بریزیم توی آشغالدان، گفت:"بریز تمام هند آشغالدان است".البته شاید این آزادی مردم در زباله ریختن توی خیابان هم جزو آزادی های بی حد و حصر هندی ها باشد.

کمی نان (که معروف است به نان ایرانی)با بیسکوییت و پنیر خریدم و برگشتم خانه،صبحانه را آماده کردم و بعد از خوردن صبحانه مشغول نوشتن برای تو شدم.بعد از اتمام خاطره نگاری برای تو بلند شدم و رفتم سر وقت ناهار تا طبق معمول برای ناهار مرغ اب پز درست کنم.این بار مثلا خواستم لطافتی به خرج دهم و خلاقیتی کنم،ورداشتم بی حساب و کتاب لوبیا سبز و فلفل دلمه و چیلی و سبزی خشک اضافه کردم بعدش هم لیمو و آبغوره...خودت دیگر حسابش را بکن که چه سگی تحویل خودم و این بنده خدای همخانه ام دادم.

قبل از ناهار بود که آنلاین شدم برای فرستادن خاطره ام به تو و بعد در کارزار کلام و رفع دلتنگی افتادم با هادی مسعودی و پدرام و میلاد و تا سلامی علیک کنم ناهار آماده بود در این اثنا هم با حامد کلی به هم بی معرفت و بخواب بابا گفتیم و تا می توانستم تیکه هایی در باب دار آباد و شلوار ورزشی وفیلمی که باحضور جلال و میلادرقم خواهد خورد بارش کردم و در جواب اینکه گفت کار دارم هم گفتم من هم خودم یک زمانی کلی کار داشتم یک زمانی ما هم ازین کارها کرده ایم تا دلت بخواهد اما اینها نمی شود دلیل که به شوهر خواهر عزیزتر از جانت بی محلی کنی...بعدش تو آمدی و سیمین و این بود که مجبور شدم فرصت بخواهم برای ناهار و بروم برگردم و بعد از ناهار هم که رفتم توفاز صحبت کردن با شما و خواندن خبرهای مربوط به ترور فرماندهان سپاه در سیستان...وقتی همخانه ام نسبت به اینترنت اعلام نیاز فوری و اساسی کرد؛ بلند شدم و چند تا از عکس های دیروز را ریختم توی فلاش و رفتم کافی نت آنجا 3 ساعت با تو و سیمین و هادی مسعودی حرف زدم و لابلایش هم کلی دنبال مطلب برای نشریه ام گشتم.راستی با مینا صحبت کن ببین خواهرش می تواند یک لوگو برای ما طراحی کند با نام قاب و موضوع هفته نامه عکاسی...

تا از کافی نت بیایم بیرون ساعت شده بود هفت و نیم، خودبخود قرار بیرون رفتنمان با همخانه ام کنسل شده بود.برگشتم خانه وباقی روز یا به عبارت بهتر شب را مشغول خواندن و اندکی هم نوشتن شدم. آتش بازی بی رمق و جان باخته ای در شهر ادامه داشت.جنگ به صلح رسیده بود و سربازشام مختصری از نان و پنیر بی دغدغه خورد و رفت تا شاید امشب را توی سنگرش چند ساعت آسوده سر بر خاک بگذارد و بخوابد.

 

یکشنبه 26 مهر 1388

  18 اکتبر 2009

29 شوال 1430

هند زیبا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:17 توسط مهدی جلیلی |

 

برای همه ی آنهایی که این روزهایادم کردندیا من یک جورهایی یادشان بودم فال گرفته ام.اینروزها اینجا عید است و تا دو هفته همه چیز تعطیل است.خب در خانه نشستن و هی تنهایی را دوره کردن باید هم آدم را ببرد به دیوان حافظ و تفالی...از دیوان قدیمی پدرم که تاریخ چاپش به دهه ی 20برمی گردد برایتان فال گرفته ام و در انتخاب بیت ها برای همه از قانون یکسانی استفاده کرده ام بجز چند نفری که بیت آخر فالشان را هم اضافه کرده ام.پرواضح است برای همه ی آنهایی که نامشان اینجاست دلتنگم.


 

سارا:

گفتم دعای دولت او ورد حافظ است      گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنند

 علی رضا صادقی:

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست       عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

 سیمین کشاورز:

گر تیغ بارد در کوی آن ماه     گردن نهادیم الحکم لله

حافظ چه نالی گر وصل خواهی      خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

 شایان ربیعی:

حال دل با تو گفتنم هوس است    خبر دل شنفتن ام هوس است

همچو حافظ به رغم مدعیان       شعر رندانه گفتنم هوس است

 حامدطالبیان:

حافظا عشق و صابری تا چند    ناله ی عاشقان خوش است،  بنال

 مهدی مولایی:

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردیم     یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

 زهرا چوپانکاره:

بس که در خرقه ی آلوده زدم لاف صلاح     شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

 مینا نوروزی:

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند     ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

 جلال سمیعی:

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود    پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

خوجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت     حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

 میلاد شاکر:

به جز هندوی زلفش هیچ کس نیست     که برخوردار شد از روی فرخ

غلام همت آنم که باشد                    چو حافظ بنده و هندوی فرخ

 حفیظ:

رموز مستی و رندی زمن بشنو نه از واعظ     که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم

 هادی مسعودی:

به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد        تورا در این سخن انکار کار ما نرسد...

 مریم جانقربان:

درویش مکن ناله زشمشیر احباء    کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ    بیداد لطیفان همه لطف است وکرامت

 مهنازهمتی:

پندعاشقان بشنو وز در طرب بازآ    کاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی

 کاظم:

بی تودر کلبه ی گدایی خویش    رنجهایی کشیده ام که مپرس

همچوحافظ غریب در ره عشق    به مقامی رسیده ام که مپرس

 زینب حیدری:

چوعاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود    ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد

 خودم:

درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است    صراحی می ناب و سفینه ی غزل است

...به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش       چنین که حافظ ما مست باده ی ازل است

 

پ ن 1:رفقایی که اسمشون بالا اومده اگر توصیه من رو قبول می کنن برن غزل کاملی رو که به فالشون مربوط میشه پیدا کنند و بخونند

پ ن 2:رفقایی که اسمشون بالا نیومده هم مصداق این بیت حافظ هستند که می فرماید:

                          گرچه یاران فارغند از یادمن  از من ایشان را هزاران یاد باد

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:47 توسط مهدی جلیلی |

ستم است

که این باران به رنگین کمان

و این خیابان به خانه ی تو

                                       نمی رسد

 

 

                                                                                ۷/اکتبر/۲۰۰۹    هند

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 18:40 توسط مهدی جلیلی |

The force of truth

The whole of India was throbbing with one heartbeat. Every Indian wanted independence, but they needed one person who would help them get it. That person turned out to be a frail lawyer who was educated in England and was employed in Sout Africa. His name was Mohandas Karamchand Gandhi.

Gandhi was a simple lawyer who had learned that the truth was a powerful force. He had pursued a career in law so that he could insure that the truth always triumphed. When he went to Sout Africa, things took a sudden change. In Sout Africa, Gandhi witnessed the shocking discrimination that the white Sout Africans practiced against the Africans and Indians. The Africans and Indians were not allowed to walk on the same pavement as the whites. And they were treated like animals by the whites.

In 1915 AD Gandhi returned to India. On a tour of India, Gandhi found that the poor people were suffering the most. He was sad to find that untouchability and the caste system were still being practiced. He decided that all these social evils were just a bad, If not worse than the British colonialism.Gandhi called on the Indian people to conduct silent protests, strikes and break the new laws. The British were overwhelmed when strikes and protests broke all over India.

On April 13th,1919 AD a British General in Punjab found an excuse to teach the Indian a lesson. The British officer, General Dyer, had received news that the people were going to hold a public meeting. He promptly declared that all public meeting were illegal. When the people disobeyed his orders and went to a place called Jallianwalla Bagh, he decided to teach them a lesson that they would never forget. He sent 150 fully armed British and Indian soldiers to block the only route out of Jallianwalla Bagh. Without warning he ordered his men to being firing at the gathering. With nowhere left to run, the unarmed men, women and children were shot down in large numbers. At the end of the massacre 1,200 people lay wounded and 379 lay dead in Jallianwalla Bagh.

Gandhi was shocked by the insensible cruelty of the British. This massacre only strengthened his resolve to implement Satyagraha. He requested all Indians to oppose the British, stand up for their rights and refuse to strike back when the British struck them. but not everyone shared Gandhi`s   non-violence views. In many place young people destroyed British establishments and attacked the soldiers. In a place called chauri, a violent mob set fire to a police station with 22 policemen inside. The policemen were burnt alive.Gandhi was so angry that he wanted to call off the non-cooperation movement.

Gandhi told people:

"Although Independence was very important, the way to get it was also very important. Freedom won through bloodshed was not freedom at all."

 

 

 

From: History of India, written by:B.J. Thomas

پ ن ۱: فقط به جمله آخر این روایت کوتاه از تاریخ هند اگر نگاه می کنید متوجه بزرگی و بینش انسانی گاندی می شوید،این خط جواب سوال همیشگی من بود که چرا ایران گاندی ندارد...

پ ن۲:امروز جمعه دوم اکتبر سالروز تولد گاندی است،مردم هند او را پدر ملت father of nation می نامند.این روز در هند تعطیل رسمی است.

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:3 توسط مهدی جلیلی |

 
shahr khali-negar khalva-delawaz 64.wma " loop="-1" >