تبليغاتX
ثلث اول
  با احترام تقدم به رضا قاسمی برای سالهای دوستی و درسهای  همیشه اش      

    لُعبتِ خدايان             

 

 ...فراسوی زمین انگار ایستاده بود،لابه لای انبوه درخت هایی که سبز بودنشان هیچ دردی را درمان نمی کرد ،داشت نگاه میکرد و با دقت هم نگاه می کرد بی آنکه بداند حواسش پرت تمام چیزهایی شده است که اطرافش را پر کرده اند،بیم این را هم نداشت که زیر پایش باتلاقی یا تله ای باشد،تله ای ازجنس همان هایی که صیادان خرگوش در سرتاسر جنگل پهن کرده بودند ،امشب باید ضیافت مهمی بر پا باشد از این همه چراغ های رنگی آویزان این طور برمی آید،دستش را لابه لای موهایش برد و تکه های شاخ وبرگ درخت هایی را که هنوز سبز بودند و لابه لای موهایش گیر کرده بودند بیرون کشید بی آنکه نگاهی به بالا یا پایین بکند تمام حواسش پرت چیزهایی شده بود که دور تا دورش را احاطه کرده بودند ، خم شد و از لابه لای نرده ها گذشت.

سگ های شکارچی بد جوری زل زده بودند توی چشم هایش،مردی که از شکار برنگردد حتما در چشم سگ های شکارچی یک جنایت کار است. خم شد و چمدانش را آرام از لای جمعیت پریشان نیلوفرها و ساقه های ترد علف های هرز عبور داد بی آنکه آسیبی به سیم های خاردار زده باشد ، حواسش هنوز هم پرت تمام چیز هایی بود که دور تا دورش را رنگ و وارنگ احاطه کرده بودند چراغ هایی که قرمز یا آبی بودنشان حالا حائز اهمیت شده بود چون تکرار رنگ قرمز بی آنکه شادش بکند بد جوری باعث تکدر خاطر او می شد ، آرام گذشت و چمدانش را روی صندلی کهنه ای که کنار پله های بالکن قرار گرفته بود،گذاشت حالا دیگر می توانست مطمئن باشد که کسی دارد می آید سرش را بالا گرفت و... گذشت بی آنکه موجودیت تمام چیز هایی که احاطه اش کرده بودند اجازه بدهند که حواسش پرت آنها نشود از شهر صدای هلهله بر می آمد و او آرام روی صندلی و روی چمدانی که تمام بودنش را خلاصه می کرد نشست،نورهای رنگی تصنعی ستاره ها را محو می کردند و شهر... آتشی به کبریت زد و سیگارش را لابه لای انگشتان به چرخش در آورد ،از شهر صدای ضیافت های شاد می آمد و او روی صندلی اش جابه جا شد (حتی با وجود صدای کهنه گی پایه های صندلی) و هیچ حالتی را به صورتش راه نداد، پک عمیقی به سیگار زد و... شخص اول تمام داستان های بعد از این شد

از شهر صدای هلهله می آمد

مرد خسته بود

ازتمام اتفاق های تازه  سیر شده بود ، با سیگاری که لابه لای انگشتانش سرخ می شد، فرو می ریخت

 

...مرد خسته بود و انتظار آمدن هیچ کس را نداشت

 
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 3:6 توسط مهدی جلیلی |

اسـم از بـس که شـد به پشـت افـتاد*

 

        ساجده کشمیری را اولین بار در نمایشگاه کتاب امسال دیدم وقتی در آن چادرهای گرم شعرش را از روی کتابی که در دستش بود با هیجانی که نمیتوانست آن را پنهان کند ،بلند می خواند... و از قضا همان روز در بازگشت از نمایشگاه و در اتوبوسی که در نهایت رکود اتوبان همت را طی می کرد او را برای بار دوم دیدم و همین اتفاق شد که نام مرا وقتی بعد ها بیشتر با هم آشنا شدیم و می خواست در وبلاگش لینک بدهد "روزنامه نگار اتوبوس سوار" گذاشت ...

او را برای بار سوم وقتی دیدم که در برگشت از فتح دماوند و در یک ظهر گرم مردادی منتظر حرکتِ قطاری بود که مسیرش به بندر عباس ختم میشد جایی که این سالها حرف های زیادی برای گفتن داشته است... و این اولین باری بود که ما بر مبنای یک قرار قبلی و برای مصاحبه در مورد ادبیاتِ ساجده یکدیگر را ملاقات میکردیم ملاقاتی که بسیار مایل بودم شرح آن را بیاورم اما... نشد

                                                *نام مجموعه شعر ساجده کشمیری


           ظـهر مـرداد،کـافه راه آهـن

                              (نقدی بر مجموعه شعر ساجده کشمیری )                           

در مورد شعر ساجده کشمیری اولین حرفی که می توان گفت وبه ذهن من می رسد این است که جسارت در زبان اتفاق می افتد وآن نو آوری ها که خیلی ها در پیچ و تاب دادن و انتزاعی کردن رابطه ها به دنبال آن هستند چیزی است که خیلی ساده تر می تواند در زبان حادثه بیافریند.

        شعر ساجده از آن جهت جذاب مینماید که در سطح اولیه اثر و در برخورد اول با کلماتِ شعر ساجده شیرینی مقطعی و کوتاه مدتی را که حاصلی از بازی زبانی با کلمات است برای ما می آفریند و ما به عبارتی با وجود آ ن که حرف او را گهگاه نمی فهمیم اما از قابلیت های "کلمه"

برای پیدا کردن ابعاد وسیع تر خوشحال و گاها متعجب میشویم .

      از طرفی دیگر زبانی هم که ساجده برای بیان خود انتخاب کرده است شاید به جرات بتوان گفت که بهترین زبان حال حاضر برای بیان مفهوم او بوده است و جنسیت که مفهوم اصلی را در شعر های او دارد هرگز به خلق یک شعر که بتوان آن را در زبان یا مفهوم "زنانه" نامید منتهی نشده است( به عبارتی همان طور که مطلوب فمینیست هاست از جنسیت به جنس جدا نرسیده ایم )

اما نکته قابل تمایزو اهمیت در مجموعه این شاعر جنبه اروتیک و جسارت پردازش او از صحنه هایی است که اکثر شاعران در تصویر کردن آنها نتوانسته اند خوب عمل کنند و ناگزیر پا بر راهی گذارده اند که سرانجام آن فرو رفتن در دره های ابتذال بوده است اما ساجده کشمیری با استفاذه از قابلیت های زبان و ایجاد تقاطع در تصاویر که البته این روزها به نحوی جزء مختصات شعر معاصران شده است،باعث شده تا جنبه اروتیک اثر او کمتر نمایان باشد(به نحوی که نمیتوان با یقین در مورد اروتیک بودن یا نبودن این اثر صحبت کرد)و با تمام این اوصاف در پس تمام این چینش ها و بازی های زبانی این مخاطب است که گیر میکند.

البته باید این موضوع را نیز مد نظر داشت که در گاهی اوقات ساجده به خاطر محدودیت هایی که در زبان فارسی وذهن خود با آنها مواجه است به نوعی پردازش و بیان می رسد که کاملا مکانیکی و تصنعی می نماید و در آن خبری از خلاقیت های جذاب و جان دار قبلی نیست و این بازگویی کاملا اتوماتیک وار و فقط بر حسبِ انباشت های ذهنی شاعر که حتما تکرار تجربه های قبلی او در آفرینش شعرها و تصاویر بکر هستند آفریده شده است

 

                                                                                        

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:1 توسط مهدی جلیلی |

...و مدتی شد که نتوانستم به روز شوم سخت بود خاصه برای من که به شما معتادم  فی الحال هم این فرصت را ندارم که بمانم با وجود تمام حرفهایی که نا گفته برایتان آورده ام از شعر و ....

می خواستم شرح مصاحبه با ساجده کشمیری را در صفحه قرار دهم که امروز دست نداد اما در اولین فرصت به شرح دیدار با این شاعر ونقدی بر مجموعه او خواهم پرداخت البته ساجده کشمیری تصویری از دیدار را به زبان شعرهای زیبای خود در وبلاگش با  آدرس(پرتقالی ۲۰۶) قرار داده است  فعلا نگاه او را بخوانید که شاعرانه تر است تا برسد به نوبت گفتار مالازم است که بگویم وبلاگ ساجده را میتوانید بین لینکهای این وبلاگ مشاهده کنید

http://www.porteghale206.blogsky.com


... و فقط یک شعر از نمایه تابستان

                                                 برای... وتمام لحظه هایی که دوست بودن بود..... 

  و امروز۱۴مرداداست

     بدون آن که اتفاق های افتادنی کاملا افتاده باشند

  یا حد اقلش این که تو آمده باشی

   خیابان ها در مرورند و آدم ها با نخوت در حال عبور(همیشه همین طور است)

  مرزها بازند و کبوتر ها...

   بال ها را گذاشته ام پای طاقچه

   هوس روز های رفته ام رفته است توی گلدانی که عکس تو بالای آن نیست

  می ترسم از این عکسها که به بالای تو مینازند

                                                     بالای دیوارهای اتاق خائن اند

...

      حالا هم که نیستی نبودنت را گذاشته ام لای تمام پوشه های در

                                                                                   دست اقدام

   صدای تار  می آید و عنکبوت ها را به رقص آورده است

     راست می گویم

    عنکبوت های رقصان  گوشه های خالی اتاق را روایت می کنند

   بی آن که برگردی و برگردانی عکس ها را به 

                                     قابهای مچاله

  همان جا که هستی بمان........                   

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 14:31 توسط مهدی جلیلی |