به بهانه صد ونهمین سال تولد نیما یوشیج
... مهتاب است و شب تاب می درخشد،عده ای خوابیده اند،مردی ایستاده است و نخوابیده است.غمش که ناشی از خواب این عده است و خاموشی و سکوت و عدم تحرک آنان؛ خواب و استراحت را از او ربوده است.*
و این کسی نیست جز همان شاعری که درشب رکود عصر خویش درد ِ خواب را فهمیده است،نیمای شاعر است؛شاعری که کومه را می فهمد و ترکیدن نی بر جدار کومه را که از شدت خشکی خرد میشود،تولد را می فهمد و می داند چطور باید " زایش" اتفاق بیافتد.او درد این زایش را می فهمد و در بهبوهه ی نادانی ها و کژ فهمی ها تمام این درد را به جان می خرد ؛ آری نیماست و نیما را باید در عیار با معاصرانش و پیروان نوزاده ی او در شعر شناخت.
نیما سهراب نیست که در خلوت اشرافی خود برای عارفان آپارتمانی معاصر محملات ببافد، مهدی حمیدی نیست که خود را خدای شاعران بداند و هفت صد سال بعد از حافظ و سعدی آرزوی حافظ شدن داشته باشد،فروزانفر یا دهخدا نیست که افتاده در باتلاق تکرار هجاهای عروض ِ عرب دست و پا بزند و آخرش هم بمیرد، بی آنکه متولد بشود .نیما درد را می فهمد و هم از این روست که حاضر می شود در هیجان ِ فکری حاصل از مشروطه و تب تندِ تجدد طلبی، همراه با مردم ِ خسته از بند و تکرار شده وپشت پا به رکود ِ طولانی شعر در توقف گاه قالب های تکراری و تعریف شده ِعروض و قافیه بزند و همین موجبات ِ آن را فراهم می کند تا مردی که بر آستانه ایستاده است ، برای خودش دوست و دشمن بتراشد.
مجلس شعر خوانی است نیما متولد شده است و افسانه نیما اولین شعر قابل توجهی در تاریخ شاعران ایران است که به سبک و سیاقی خارج از چار چوب های تعریف شده قبلی عرضه شده است،و حالا نوبت نیماست که برای خوانش افسانه به جایگاه شاعران برود ،نیما میرود و افسانه را آغاز می کند نیما درد را می فهمد و همین است که وقتی افسانه اش را برای شاعران قافیه پرداز می خواند،تمسخرش می کنند .نیما افسانه اش را می خواند و بدیع الزمان فروزانفر با تمسخر خم شده ومیخندد و می گوید: این انگار چیزی از شعر نشنیده،این نمیداند که شعر باید قافیه داشته باشد.
اما نیما می داند و خوب هم می داند ،که درد مردمی که استحمار شده اند ساقی سیمین رخ و سرو گل اندام نیست ،نیما درد را دیده است و خواب را که مردمی در آن فرو رفته اند از عمق پاهای خویش لمس کرده است،نیما پای آبله از راه مانده آمده است ،که از خواب بیدار کند و بگوید: آی آدم ها که در ساحل نشسته ...نیما این ها را می فهمد چیز هایی که امثال فروزانفر و حمیدی شیرازی و سهراب و مشیری هرگز توانایی فهم و درک آن را نیافتند.
اما نیما تنها از این جهت بزرگ نیست ،نیما شاعر است و یک کفه شعر زبان است وخدمتی که نیما به زبان فارسی کرده است دقیقا همان موضوعی است که کمتر دیده شده است. نیما زبانی را که در پس طولانی شدن دوره ِ رکودِ حکومت های ایرانی ، زنگار گرفته و تکدر آور شده بود و در عصر قاجار به نهایت ِ پوسیدگی خود رسیده بود ،تازه می کند وصیقل می دهد .
نیما به همراهی هم فکرانی مانند جمالزاده ها که تاب چارچوب و حصار های از پیش چیده شده ی فضلای به قول فروغ "فضله مآب" را نداشتند دست به صیقل زبان می زند و از آن آینه ای می سازد تا هنگامی که پیروان خلفی مثل اخوان و فروغ و شاملو ،این آینه را در برابر جامعه و درد های آدم های عصر خودشان می گذارند تصاویری روشن و بکر خلق کنند.خدمتی که امثال نیما و شاملو وهمفکرانشان به زبان فارسی کرده اند بی بدیل است.
همانقدر که فردوسی با سختی توانست زبان فارسی را از زیر لگد پرانی های مقتدرانه اعراب جاهل گرد آورد و نجات دهد ،نیما هم توانست با رنج و ملال، ظرفیت های نو آفرینی را در زبان فارسی احیا کند وزبان فارسی را از خطر سقوط و نیستی درچاهی که ادبای درباری برایش ساخته بودند ،نجات دهد.
نباید فراموش کرد که تولد نیما یک ضرورت بود،یک ضرورت اجتناب ناپذیر،ضرورتی که دقیقا همراه با مردم و از حس تجدد طلبی آنها ناشی می شد،و نیما اولین کسی بو د که این ضرورت را در شعر احساس کرد هر چند قبل از او کسانی مانند شمس کسمایی و چند تن دیگر دست به تجربه هایی به تقلید از ادبیات فرانسه و روسیه زده بودند اما آثار آنها هیچ گاه قابل مقایسه با افسانه( اولین منظومه نیما) نبوده است وهم از این روست که ما پیر مرد را پدر شعر نو می دانیم، پیر مردی که به قول اخوان چشم همه بود.
کلام
از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظربازیا
که تو آغاز می کنی
. . .
این جا کرج – دهکده فردیس خیابان نسترن شرقی پلاک ...است،خانه ای که بدو ورود چشم هایت را به سمت سنگی میان باغچه می کشد که روی آن نوشته "احمد شاملو" و از همین جاست که احساس می کنی دچار شده ای، دچار یک حس عمیق که ناباورانه تو را می کشد به سمت یک سردر و یک در و پشت در نگاه دختری است که نمی شناسی با قامتی که کاملا عادی است و صمیمیتی که فقط از ناباوری یک حس کم می کند و چند لحظه بعد شاملو می آید ،صدایش می آید همان صدایی که قرار است تنها او بماند،و حالا انتظار هم به تمام آن احساس ها اضافه می شود و به آن هم دچار می شوی شاملو می خواند و می خواند به گمانم ترجمه ای از لورکا باشد می خواند و می رسد به آن جایی که ...
(( آن کیست که می آید و
از کجا می آید ))
... تِق تِق صدای پای آیداست که حالا از نمای چشم های من درست قرار گرفته وسط آینه ای که روبروی پله های چوبی قرار دارد ، اینجا خانه شاملوست.
در حضور آیدا آینه معنای دیگری دارد.
اینجا تمام ِ شاملو حضور دارد،وبزرگی اش بد جور رخنه می کند توی تمام یاد ها و داشته هایی که با آنها تا این جا آمده ای، این جا خانه ی شاملویی است که قله ی ادبیات است و حالا نصفِ این کوه بلند آرام و با وقار روبروی ما نشسته است با موهایی شبیه لختِ شاخه های ِ بید های مجنون که خزان زده رنگ باخته اند در گذر بادها و یادها،آیدا نشسته است و شاملو همچنان می خواند،به گمانم شعری از لورکاست که می خواند ...
خوشحالم که دوربینم همراهم نیست،خوشحالم که هیچ چیزی برای ثبت نیاورده ام مگر قلمم را و آیدا همچنان لبخند می زند و گاه لابه لای آن حرفی در حضور آیدا حتما حرف زدن سخت می شود آن هم با این همه احساس که دچار آن می شوی در بهت،واژه کم می آوری در حضور آیدا نمی توانی و حق هم این گونه می نماید که نباید غیر از شاملو از چیزی سخن بگویی و آیدا سخن می گوید از دشنه در دیس و از کتاب جمعه و از کانون ...
آه میکشد ولابه لای حرف هایش که رنگی از خاطراتی تلخ دارند بی اختیار همراه با آرامشی میگوید و بی اختیار فقط یک بار می گوید
" احمدجان"
... و تازه می فهمی که قله ها برای قله شدن رنج می کشند، فریاد کنار من نشسته و آرام از کنار گونه هایش قطره اشکی پایین می ریزد و آیدا حالا بغض کرده است و باز هم دچار می شوی
دچار اینکه . . .
یکشنبه/
هفتم ِ آبان ِ/
یک هزاروسیصدوهشتادوپنج

حیفم آمد این عکس را کنار هر عکس دیگری قرار دهم یا تنها بیاورمش از آن رو بود که آیدا را و شاملو را دوباره با هم تکرار کردم