تبليغاتX
ثلث اول
 

شاکی بودم تلفن رو برداشتم و شماره ی فردوسی رو گرفتم طبق معمول داشت

دیالوگهای ناتمام رستم و بقیه رو می نوشت

وطن

ناموس

غیرت ایرانی

عدل

دست خودم نبود که بدون سلام گفتم : حاج آقا فردوسی عوض این اراجیف یه

دقیقه سرت رو از اون پنجره زنگار زده ات بیار بیرون ببین تهمینه از زور فقر سر چار راه

داره تن فروشی می کنه

گفتم کجایی با غیرت که رودابه موهاش رو برای خرجی بچه ها از ته زده

              حاج ابوالقاسم فردوسی خندید طوری که مو به تن آدم سیخ می شد از

خونه که زدم بیرون یه دختر بچه دیدم که به جای گوشواره یه نخ سبز انداخته بود تو

گوشاش

نگاش که کردم یاد خیلی از آدمهای وطنت افتادم حاج آقا فردوسی

یه دم اگه وقت کردی سرت رو از اون پنجره زنگار گرفتت بیار بیرون ببین تو زمونه ی

زندگیهای مارک دار و گرون قیمت دخترای کوچولوی سرزمینت به جای

گوشواره نخ سبز میندازن تو گوشاشون

حاج ابوالقاسم یه دوربین اگه مثل من بگیری دستت هر روز هزار تا از این عکسها می

                                                                                              تونی بگیری

سرت رو از اون پنجره بیار بیرون  "رئیس "

              این هم عکس دخترک کاغذی آن روز با گوشواره ای از نخ

 

                     آهای دخترک ،چشمهای فقیرم را کنار دستهایت می گذارم بگذار از عقوبت این غم جهان خاکستر شود "نازنین"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:0 توسط مهدی جلیلی |

 

از ترکهای کهنه ی شیشه پیداست

این بهار

ـ که می گویند در راه است ـ

انگار پنجره ها هم پوست انداخته اند

                                                   م.ج ( کرج )


دیروز که وقت عصر برگشتم دانشکده دلم گرفت دانشکده خالی خالی بود خالی از آنهمه بچه هایی که با شور و نشاط هر روز لابلای راهروها و اتاقها در هم گره می خوردند.دوربین را درآوردم و یک عکس برای فرداهایی که باید دور از این دانشکده باشم انداختم

این عکس هم تقدیم همه بچه هایی که هر روز با هم می خندیم داد می زنیم بحث می کنیم و دست آخر با احساس دوستی از هم جدا می شویم این دانشکده هر چه را از من گرفته باشد این را داده است که این همه برادر و خواهر برای حرف زدن و خندیدن دارم

 

                       رفقا خداحافظ تا درست فرداها

                       اینجا خانه ی من است با آن می خندم فریاد می زنم و برایش گریه می کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:35 توسط مهدی جلیلی |

 

گزلیکهای وحشی شهر است

در دستهای ملتهبت بانو

با این هوای خون گرفته کجا می روی

که باد

نام تو را به ورد فاحشه گی

                        می سراید  و

مردان مانده در عقیم زمان

ترس از صدای گامهای تو دارند

...

در خانه ات بمان بانو

مردان شهر را بگذار آسوده زندگی کنند

ساکت و رام



        دولت ایران دولت کوتوله ها 

این را نه من که هر کسی این روزها با یکی از به اصطلاح دولتمردان برخورد

کند تایید می کند.دولتی که با اشتباههای خنده دار و حمایتهای خنده دارتر

اکثریت مجلس آرامش تمام ایران را بر هم زده است.

آخر هفته ای که گذشت از طرف استاندار همدان برای سفر به مشهد طلب

شده بودم سفری که در نوع خود بی نظیر بود آنهم از جهت بی برنامه گی

و بیخود بودن اصلا فکر نکنید که می توانسته جایتان در این سفر خالی باشد

سفری که از ساعت ۷صبح تا ۱۰شب طول بکشد و در این مدت مجبور

باشی از همدان به مشهد و بعد از مشهد به همدان و بعد هم از همدان به

تهران بروی یعنی همه اش گیر کردن توی بازرسی های حفاظت سپاه

جمهوری اسلامی تازه بگذریم که باید حضور استاندار و ... کلی از همین

آدمهای نان به نرخ روز خور را هم تحمل کنی با ان سطح بالای عوام زدگی

اما این را جایتان خالی که از استاندار سوال کردم نظرتان در مورد

سوسیالیزه شدن اقتصاد در دولت احمدی نژاد چیست؟

استاندار هم نگاهی از سر ندانستن کرد و گفت: ها...

یاد گل مراد افتادم بی اختیار خنده ام گفت

خندیدم و کلی به استاندار محترم بر خورد دستور داد از هیئت مشاوران

استاندار بیرونم کنند

حق داشت چون آنهایی که مرا می شناسند می دانند که وقتی می خندم

چقدر بد می خندم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 15:39 توسط مهدی جلیلی |

از سه بابت باید معذرت خواهی کنم اول از بابت فرار شهرام جزایری و دستگیری مجددش،دوم از بابت رفتن بهمن که با کامپوترش وبلاگم را به روز می کردم و حالاهر دو رفته اند و سوم از بابت زیادی خبرها و کارهایی که هیچ یک از آنها نمی نویسم. در ضمن قرار بود که این پست در مورد نمایشگاه نقاشیهای خانم نادری در خانه هنرمندان باشد که تا حالا عکسهایی که وعده کرده بودند دستمان نرسیده

با سه مطلب که یکی شعر و یکی خبر و دیگری هم ادامه سلسله داستانهای فرهاد است این پست را تا مطلب بعدی به شما و نظراتتان می سپارم.



عدل به شمایل ساتوری دو لب

لکاته های گرفته با فانوسهای خیس در دست گر می گیرند دور حیاط ،هی عقب میروند و دوباره می آیندبالای تخت عدالت خسرو که بر جانبین آن نقش ترازویی است و عدل در میانه آن به شکل ساتوری دو لب نشسته است .

شاید همان ساتوری که عمود بر کنده ی سلخ مانده بر پیکره ی زمین و حوالی اش نطعی چرمین گسترده،انگار زیر پای سلطانی فرش کرده باشند.خسرو نگاه می کند به آسمان و فرشهای سرخ تبریزی زیر سم ستوران رجاله ها سرخ تر می شود لکاته ها با رقص می آیندبا کف پاهایی سرخ

فرهاد هنوز گریه می کند

جنازه ی شیرین بی نماز مانده است

و عدالت هنوز به شمایل ساتوری دو لب در هاله ای از نور و گرد و خاک بالای سر خسرو منقش است

که در همین زمان شخصیت کودک یکی از داستانهای ابراهیم گلستان به اسم خروس چنان در حیاط خانه ی پدری به خود می ریند و دائم می ریند که که در کثافت خود غرق می شود.

دنبال امامی باید گشت تا بر جنازه یشیرین نماز کند

به عزت و شرف لا اله الا الله...



اما خبر

که خبر کوتاه است و ویژه دانشجویان روزنامه نگاری دانشگاه علامه طباطبا یی

انجمن علمی که هنوز هم به دلایل نا معلوم سرسختانه از تشکیل قانونی و انجام انتخابات ان جلوگیری می شود برنامه ای را روی سن برد که هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

در این جلسه هادی خانیکی استاد مورد علاقه دانشجویان روزنامه نگاری در نبود قوی فکر میهمان برنامه بالای سن رفت و از خاطرات کیهان گفت،در جلسه پرسش و پاسخ هم دکتر فرقانی گفت و مثل همیشه گفت که از انجمنهای علمی حمایت خواهد کرد

شما قضاوت کنید اگر همکلاس ما هستید ...



و شعر که برای ما از نان شب هم کمیاب تر است

 

به دستهایش پناه می برم

حتی با خنجری در درز آستین

آرامش من اینجاست

لابلای همین نیزه زارهای روبروی پنجره اش

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 15:20 توسط مهدی جلیلی |