فرمودیم دلاک آوردند
کودک وقیحی بود امر کردیم در میان جماعت حاضر عریانش نمایند تا آئین مسلمانی
بر عورت او جاری کنیم از آنجا که جوانک ۱۵یا ۱۶ سالی داشت و عمر خود به میانه
صحرا گذرانده بود وجناتش سبب خنده حاضران گردید که عورتی به غایت سیاه و
چرکین داشت
فرمودیم تا دلاک دست در کار ختنه ی عورت برد و چون کودک مقاومت نمود هیکل
دلاک به خون عورت جوانک آغشته دلاک بسیار بر افروخته شد
کار دلاک که تمام شد جوانک از هیبت دلاک در ترس و از درد عملش رنجور به گریه
در آمد
گریه اش که تمام شد و تریاک که اثر کرد جوانک شروع کرد به فحاشی و به طرفة
العینی خار مادر جمع را شستشو داد
مطمئن شدیم بچه
مسلمان شده خوشحال از این مهم و از فرط مسرت خویش
دستور آغاز جشن مسلمانی دادیم و اضافات عورت آن جوانک را به نشان مسلمانی
بر سر در اتاقش آویختیم
باشد که ان شا الله این ذره ی ناچیز قبول درگاه افتد
به عنوان خبر شاید این را می گویم که امروز وبلاگ عکس و فیلم را با نام ماندا راه اندازی خواهم کرد به همین خاطر از دوستانی که اثبات دوستیشان با ما بدون هیچ سند و مدرکی پذیرفته است خواهش می کنم که این وبلاگ را هم لینک بدهند در مورد این وبلاگ هم باید بگویم به عکسهای من و الناز اختصاص دارد که در آینده حتما با او بیشتر آشنا خواهید شد و در بخش دیگر این وبلاگ به معرفی و صحبت در مورد فیلم و اخبار مربوط به حوزه ی فیلم و عکس خواهیم پرداخت
منتظر آدرس جدید ما باشید با عکس و فیلم ماندا
و آخر سخن هم یک شعر از شاملو به بهانهی بهاری که نبودم و کلی از
همین نبودن برایتان عکس و حرف آورده ام
....
کوهها در فاصله
سردند
دست در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یآس را
رج می زند
بی نجوای انگشتانت
فقط
و جهان از هر سلامی خالی است