تبليغاتX
ثلث اول
 

فرمودیم دلاک آوردند

کودک وقیحی بود امر کردیم در میان جماعت حاضر عریانش نمایند تا آئین مسلمانی

بر عورت او جاری کنیم از آنجا که جوانک ۱۵یا ۱۶ سالی داشت و عمر خود به میانه

صحرا گذرانده بود وجناتش سبب خنده حاضران گردید که عورتی به غایت سیاه و

چرکین داشت

فرمودیم تا دلاک دست در کار ختنه ی عورت برد و چون کودک مقاومت نمود هیکل

دلاک به خون عورت جوانک آغشته دلاک بسیار بر افروخته شد

کار دلاک که تمام شد جوانک از هیبت دلاک در ترس و از درد عملش رنجور به گریه

در آمد

گریه اش که تمام شد و تریاک که اثر کرد جوانک شروع کرد به فحاشی و به طرفة

العینی خار مادر جمع را شستشو داد

مطمئن شدیم بچه

                         مسلمان شده خوشحال از این مهم و از فرط مسرت خویش

دستور آغاز جشن مسلمانی دادیم و اضافات عورت آن جوانک را به نشان مسلمانی

بر سر در اتاقش آویختیم

باشد که ان شا الله این ذره ی ناچیز قبول درگاه افتد

 



به عنوان خبر شاید این را می گویم که امروز وبلاگ عکس و فیلم را با نام ماندا راه اندازی خواهم کرد به همین خاطر از دوستانی که اثبات دوستیشان با ما بدون هیچ سند و مدرکی پذیرفته است خواهش می کنم که این وبلاگ را هم لینک بدهند در مورد این وبلاگ هم باید بگویم به عکسهای من و الناز اختصاص دارد که در آینده حتما با او بیشتر آشنا خواهید شد و در بخش دیگر این وبلاگ به معرفی و صحبت در مورد فیلم و اخبار مربوط به حوزه ی فیلم و عکس خواهیم پرداخت

منتظر آدرس جدید ما باشید        با عکس و فیلم ماندا

 

و آخر سخن هم یک شعر از شاملو به بهانهی بهاری که نبودم و کلی از

همین نبودن برایتان عکس و حرف آورده ام

 

   ....

کوهها در فاصله

 سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن

یآس را

        رج می زند

بی نجوای انگشتانت

فقط

و جهان از هر سلامی خالی است

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 13:9 توسط مهدی جلیلی |