تبليغاتX
ثلث اول
 
 
۱.سارا تمام شد
         و انارها خشکیدند
حالا اما...
هیچ کس تصمیمی برای خیس شدن نمی گیرد
و اینکه قطار ها را به صخره ها بزند
حالا تمام ریل ها
                    به اسب بابایی می رسند که آن روز در باران
                                                                          رفته بود
 
۲.شهر را برگردان
دوباره لابلای علفها بگذار
شاید این بار کولی قصه
ما را با خود
به دیدن اسبهای وحشی ببرد
به اینکه کره ها چطور متولد می شوند
 
۳.هر روز هزار بار به عقب بر می گردم
             به مادرم
             به حاملگی
             به زایش درد
 
         دنیا همیشه مثل همان لحظه ی سیاه بزرگ است
 
                                                                       اردیبهشت ۸۶ تهران 

توصیه می کنم بخوانید
 
۱.مراسم بزرگداشت چمران با حضور فرزندان ارنستو چه گوارا
 
۲.پرنده بی قرار غزل(به مناسبت اول مهر سالروز تولد حسین منزوی)به قلم منوچهر آتشی
 
 
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:4 توسط مهدی جلیلی |

 

از پنجره ي اتاقم ماه پيداست

و آن سو تر

سه تار كهنه ي ناكوكي

خسته

كه ترانه اي در خور ماه بالا بياورد

 

                                                                      مرداد ۸۶ کرج

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:13 توسط مهدی جلیلی |

 

 

این خبرها رو الان تو "روزنا" خوندم

 

خبر اول:

 

شوراي نگهبان طرح يك فوريتي تغيير ساعت رسمي كشور را مغاير با شرع مقدس و قانون اساسي ندانست.

در جلسه اخير شوراي نگهبان مصوبه روز31 مرداد 1386 مجلس شوراي اسلامي درخصوص تغيير ساعت مورد بررسي قرار گرفت و اعضاي شوراي نگهبان، آن را مغاير شرع و قانون اساسي ندانستند.

بر اساس اين مصوبه ساعت رسمي كشور هر سال در ساعت 24روز اول فروردين يك ساعت به جلو كشيده مي‌شود و در ساعت24 روز سي‌ام شهريور ماه به حال سابق بر مي‌گردد.

 

یاد اون روزی افتادم که آقای احمدی نژاد با لحن قاطع همیشگی خودشون در مورد فواید تغییر نکردن ساعت حرف می زدن و برای ملت فهیم ایران توضیح می دادن که این کار خیانت به ملت بوده و متاسفانه دولتهای قبلی به این کار دامن زدند.

قبلا هم شنیده بودم که کمیسیون پژوهشهای مجلس زیان این طرح آقای احمدی نژاد رو در شش ماهه ی اول امسال "سی میلیون دلار " پیش بینی کرده است.

 

 

خبر دوم :

                                 این خبر رو دوستان وبلاگ نویس و روزنامه نگار دقیق تر بخونن)

 

 

لايحه گسترش حمايت از خبرنگاران تقديم مجلس شد


روزنا: لايحه دولت براي گسترش حمايت از خبرنگاران و برخورداري خبرگزاري ها و سايت‌ها از امتياز هيات منصفه با قيد دو فوريت از سوي رييس‌جمهور تقديم مجلس شوراي اسلامي شد.

 

   احمدي نژاد لايحه الحاق يك تبصره به ماده (1) اصلاحي قانون مطبوعات ـ مصوب 1379- كه بنا به پيشنهاد مشترك معاونت حقوقي و امور مجلس رييس‌جمهور و وزارتخانه‌هاي دادگستري و فرهنگ و ارشاد اسلامي در جلسه هيات وزيران با قيد دو فوريت به تصويب رسيده را براي طي تشريفات قانوني تقديم مجلس شوراي اسلامي كرد.

بر اساس مقدمه اين لايحه و از آن‌جا كه در زمان تدوين و تصويب قانون مطبوعات، رسانه‌هاي مجازي و نشريات الكترونيك به وسعت امروز فعاليت نداشته و خبرگزاري‌ها و پايگاه‌هاي اطلاع‌رساني به اين شكل گسترش نيافته بودند، از اين رو قانونگذار حمايت‌هاي قانوني و چگونگي رسيدگي به  تخلفات احتمالي اين‌گونه رسانه‌ها  را مورد توجه قرار نداده است و علي‌رغم آن‌كه براساس تبصره 3 ماده 1 قانون ياد شده، ‌نشريات الكترونيك مشمول اين قانون تلقي شده‌اند اما اجمال و ابهام در معناي نشريات الكترونيك و عدم وجود تعريف صحيح از تبصره مذكور، موجب بروز مشكلاتي در نخوه رسيدگي به تخلفات ناشي از توليدات خبرگزاري‌ها اعم از خبرگزاري رسمي كشور و خبرگزاري‌هاي غيردولتي داراي مجوز قانوني و پايگاه‌هاي اطلاع رساني شده است. اينك با عنايت به رشد روزافزون اين رسانه‌ها و لزوم تعيين حقوق و حمايت‌هاي قانوني و نيز امور كيفري و نحوه دادرسي مراكزي خبري ياد شده اين لايحه براي مراحل قانوني تقديم مجلس شده است.

بر اساس اين لايحه خبرگزاري هاي داخلي و پايگاه‌هاي اطلاع‌رساني اينترنتي داخلي از حيث حقوقي، وظايف، حمايت‌هاي قانوني و جرائم و مجازات‌ها و مرجع و نحوه دادرسي مشمول احكام مقرر در اين قانون و اصلاحات آن مي‌باشند.

همچنين مدير عامل، ‌مسوول پايگاه اطلاع‌رساني و نويسندگان و تهيه كنندگان مطالب خبرگزاري‌ها و پايگاه‌هاي مزبور حسب مورد داراي همان مسووليت‌هايي هستند كه براي مدير مسوول و نويسنده مطبوعات منظور شده است و هيات نظارت بر خبرگزاري‌ها در مورد خبرگزاري‌ها اختيارات و وظايف هيات نظارت بر مطبوعات را اعمال مي‌نمايد.

آيين‌نامه اجرايي اين تبصره كه مشتمل بر تعريف نشريات الكترونيكي و خبرگزاري‌ها نيز خواهد بود ظرف سه ماه بنا به پيشنهاد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به تصويب هيات وزيران خواهد رسيد.


این خبر هم از این حیث جالب است که متاسفانه جزئیات و یا حتی تعریفی از حمایتهایی که قرار است از خبرنگاران و رسانه ها بشود ارائه نمی دهد و تنها چیزی که محتمل به نظر می آید هر چه قانونی تر کردن فیلترینگ و محدود کردن آزادی رسانه هاست که دولت با همکاری مجلس هفتم با اصرار فراوان کمر به ان بسته است و همچنین محاکمه ی آسان تر وبلاگ نویسها و تعطیلی سایتهایی که به مذاق دولت خوش نمی آید .

 



 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:40 توسط مهدی جلیلی |

                   تقدیم به استادم ابوتراب خسروی    
 
    
     از جنازه ی شیرین
 
 
 
...من حتی مجبور بودم به این فکر کنم که وقتی فرهاد در آستانه ی کوه ایستاده خسرو به چه می اندیشیده است و این تهدید که فرهاد تیشه به دست بگیرد ایا اصلا برایش جدی بوده است یا نه ؟
در سخن است که عقاب نه از جمله ی پرندگان که شمایل روحی عاصی است که در طلب معشوق به دست نامردمی بمرده است و بعد از آن روحش در هیبت هولناک پرنده ای که به مردار جانوران رحم می آورد و بر زنده شان هجوم  در آمده است .
تنها اما من نیستم که مجبورم به فرهاد فکر کنم
خسرو هم حتی با آن تفنگ دسته نقره برنو و آن کلاه مخملی اش باید به فرهاد فکر کند.به فرهاد که حالا عاصی در آستانه ی کوه ایستاده است
چه خواهد شد
به این که فرهاد طغیان کند و تیشه اش را به جای فرق زمین بر  پایه های سنگی تخت زمرد خسرو بکوبد اگر
خسرو باید پادشاه عادلی باشد که تمثال نیم تنه اش را در شمایل یک قدیس در ورودی کاخها نشانده اند
اما همیشه حاشا به غیرت فرهاد آنگونه که شیرین را خسرو در آغوش می کشد و معاشقه می آغازد و فرهاد تنها از دریچه ی دری می تواند نظاره گر حالات شیرین به هنگام درد و لذت همخوابگی اش با خسرو باشد
...
سالهاست فرهاد همچنان در آستانه کوه ایستاده است
با عکس سیاه و سفیدی از شیرین در دستش و این طور به نظر می رسد که دارد به عقاب فکر می کند
به عقاب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:41 توسط مهدی جلیلی |

 

 

 

           ... و امروز یازده سپتامبر است

 

 

 

 

مَثل ِ معروفی هست که ،اگر یک روز یک درخت تنومند در میان یک جنگل بیفتد و هزاران پرنده هم زیرآن له شوند؛اگر توسط خبرنگاران گزارش نشود انگار هیچ درختی در هیچ جنگلی نیفتاده و هیچ پرنده ای آشیانه و جان خویش را از دست نداده چون گزارشی از آن در دست نیست.

حادثه یازدهم سپتامبر که جهانی را به لرزه در آورد بیشتر از آنکه انفجار و تخریب دو ساختمان عظیم باشد،انفجار رسانه های آمریکایی بود؛رسانه هایی که خوراک خبری قابل توجهی را یافته بودند و هیچ جنبه ای از آن را نادیده نمی گذاشتند.

رسانه های آمریکایی با بهره گیری از فضای بوجود آمده آنچنان به مصادره ی به مطلوب یازده سپتامبر دست زدند که تا سالها به عنوان نمونه ای از جنگ روانی رسانه ای در دانشگاهها قابل بررسی و تدریس باشد؛به گونه ای که به جرات می توان گفت اشغال افغانستان و عراق و همراهی بسیاری از کشورهای جهان و مردمان انها با آمریکا در اشغال این کشورها بیشتر از آنکه جنگ میان تجهیزات و نیروهای نظامی با تروریسم مورد نظر آمریکا باشد جنگ رسانه ها بود.

رسانه های آمریکا در حرکتی حساب شده چنان افکار عمومی جهان را با خود همراه کرده بودن که کمتر کسی می توانست چنین اینده ای را برای نیروهای امریکایی در سرزمینهای اشغال شده تصور کند.

به عبارتی یازده سپتامبر و آغاز جنگ نوینی که آمریکا با دشمن جایگزین مارکسیسم یعنی اسلام اغاز کرد؛بیشتر از هر چیز مرهون زحمات و خلاقیت های مدیران رسانه های آمریکاست که می توان به حق آنها را مدیران افکار عمومی جهان در سالهای پس از یازده سپتامبر نامید.

امروز شش سال از برخورد آن هواپیماها با برجهای دو قلوی آمریکایی می گذرد برجهایی که به تاوان آنها بسیار کودکان و زنان در افغانستان و عراق به خاک و خون کشیده شدند؛خانه های بسیاری ویران شد،خانه هایی که هیچ نسبتی با ساختمانهای تجارت جهانی آمریکا نداشتند،تفسیرهای بسیاری مبنی بر دست داشتن خود آمریکایی ها در این حادثه منتشر شد،به خصوص از رسانه های ایرانی؛همچنین شایعه ها تحلیل ها و برنامه های زیادی در مورد علل و عوامل این اتفاق تروریستی که منجر به کشته شدن تقریبی سه هزار نفر شد؛ساخته و پرداخته شده اند.

اما آنچه هنوز ابَر رسانه های آمریکایی علاقه ای به آن ندارند کودکانی هستند که هر روز لابلای بمب های یاوه ی آمریکایی جان می بازند؛کودکانی که گناهشان بزرگی و قدرتمندی رسانه ها و کور چشمی مردم جهان در مقابل این رسانه هاست.

آری امروز روز رسانه هاست

 

عصری که اگر درختی بیفتد و خبرنگاری ان را گزارش نکند،تو باید انگار کنی هیچ درختی در هیچ جنگلی نیفتاده است


  لوچیانو پاواروتی استاد موسیقی اهل ایتالیا                                       خداحافظ آقای فریاد   

 

 

 

 

 

 

 

خدا حافظ لوچیانو

 

خداحافظ آقای کت و شلوار و فریاد

 

بدرود  آقای پاواروتی       بدورد...

 
و مرگ...
مرد غمگین و رقصان با صدای پر هیمنه ی خود می خواند
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

لوچیانو
 پاواروتی
 
 
 
 
لوچیانو پاواروتی استاد مشهور موسیقی اهل ایتالیا که اسطوره ی آواز لقب گرفته بود در سن هفتاد و یک سالگی بعد از مدتها تحمل سرطان ندای مرگ را پاسخ گفت و به مجمع هنرمندان مرده پیوست.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:36 توسط مهدی جلیلی |

 
 
حدود یک ماه پیش که روزنامه شرق توقیف شد دلیل آن را چاپ یک مصاحبه با ساقی قهرمانیساقی قهرمان (نویسنده و شاعر،متولد 1957مشهد) عنوان کردند،شاید تا آن زمان بسیاری حتی نام ساقی قهرمان را نشنیده بودند.
من ساقی قهرمان را از آرشیو داستانهای کوتاهی که رضا قاسمی در سایت خود قرار داده شناختم
حدود یک و نیم سال پیش آنهم با داستان کوتاهی به اسم "ها" مدت زیادی بود که می خواستم این داستان کوتاه را برای شما هم قابل خواندن کنم اما از آنجا که پرینت داستان را گم کرده بودم حدود یک ماهی طول کشید تا متن داستان را دوباره پیدا کنم و برای خواندن شما تایپ کنم
 
 
 
 
 
 
خواندن این داستان بیشتر از پنج دقیقه طول نمی کشد
 
پس توصیه می کنم برای آشنایی با قلم ساقی قهرمانی آن را مطالعه کنید
 
و این هم داستان
 

ساقي قهرمان

 

    ها...

ها.. هنوز بخار گرم ازش بلند می‌شد.. آخه از خونه تا اينجا چه‌جوری گرم می‌مونه.. نگا کن دستاشو.. پوست تلخ رو صورتشو.. چينای زير چشم.. رو گونه .. رو گلوش.. شير مثل آبشار کف کرد ته کاسه .. زير لباسش شايد شيرقهوه قايم کرده که سرتو بچسبونی هورت بکشی..
هوا مثل باد به صورتش می‌خوره.. يا مياد تو.. همينجور کاسه به دست .. به شير گرم تازه نگاه می‌کنه.. خم شد رو کاسه.. لباش روی شير.. نمی‌خورد که.. يه جايی رو نگا می‌کرد.. لباتو بليس برو .. نه.. اصلا لازم نبود.. کاغذ؟ برای پرينتر.. لازم نيست.. تا حدودای غروب کار می‌کرد بعد می‌بست می‌رفت روی مبل .. حالش از هرچی تلويزيون به هم می‌خورد.. نه.. دوست داشت.. بعضی وقتا حالش بهم می‌خورد از هرچی تلويزيون.. کاسه چيپس رو تا ته خالی می‌کرد.. کار زياد. کار زياد. می‌گفت خودم می‌نويسم.. خوب از آب در ميومد.. خسته می‌شد مثل سگ.. پول خوب در مياورد. می‌رفت داونتاون.
به روی خودش نمی‌آورد.. آبجو.. نه. بيشتر وقتا قهوه. اگه کسی همراهش بود. همراهش هميشه کسی بود. با هم يک قهوه‌ای، چيزی، می‌خوردن و می‌گفت نه، من اونقدر که سرم شلوغه تنهايی رو نمی‌فهمم. بخصوص به اين آقای اسکندری‌ها نمی‌گفت.. بهشون می‌گفت اگه تو نبودی آره .. ولی تو هستی که .. تنها نيستم.. لبخند می زدن. هميشه می زدن. آقای اسکندری در يخچالو، گاهی، وا می‌کرد می‌گفت اين يخچال چه کوچيکه .. جا نداره.
دستش به کاسه می‌خورد. شير لبپر می زد. می‌ريخت رو انگورا که طبقه پايين بودن.. دوباره می‌شورم.. حالا انگور اگه تو شير بيفته خب خراب ميشه شير.. ميگم بزن يکی تو سرِ انگورا.. دوست ندارم دوست ندارم تو شير ول بشن .. دوست دارم ول بشن. تو شير.. انگورِ روشنِ زردِ سبزِ شيری.. بايد همين ته کوچه.. نه، از اونوری، ته کوچه باشه خونه‌ش.. صدای بوق چرخش بلند ميشه کاسه بلور.. دور نيست.. ها؟.. همين ته کوچه، نه، از اونوری.. حالا چرا گاو چرا گاو.. خب هميشه دلم می‌خواد تکون نخورم.. سنگين باشم مثل سنگ.. دستاش وا بشه دور کمر پهن سياه .. يا نه .. سياه.. از پشت سرم تا رو شاخام هرچی نگاه کنه تموم نشم.. سياه .. تکون نمی‌خورم.. چشمام درشت .. مثل حباب.. درشت.. يه جايی رو نگاه می‌کنه انگار از همه چی خبر داره،
نداره که. يه صدايی از دلم کنده می‌شه. ولی الآن نه. الآن نه. الآن که تنها نشسته رو مبل دلش نمی‌خواد گاو باشه. وقتای تنهايی، گاو بودن درد داره. يعنی اينجور وقتا بايد شکل خودت باشی تا بتونی رو خودت خم بشی.. حواست به تلويزيون نباشه.. همون سه تا انگشت که يکی يکی بری تو.. بشه تو آينه نگاه کرد وا که شد ببينی.. نه، برو وايبريتورو بيار.. نميشه خب .. پستونارو بگير تو دستت.. خب .. وا که شد اونوقت.. نگاه کنی .. اگه گاو باشی نميتونی.. گاهی چه دير می‌کنه.. ولی مياد.. صدای بوق چرخش بلند ميشه ... درو که وا کنی عطرِ ادوکلنش می‌پيچه.. کاسه رو دراز می‌کنی پيمانه رو خالی می‌کنه توش .. دوره عينکش طلاييه.. گرد.. نازک.. از چشماش يک خط پيداست.. دگمه پيرهنش از بالا بسته‌س .. تا پايين .. نميذاره.. دستاش سرخه.. سياه.. چغر.. حالا اين چغری دستا.. حالا اگه دستاشو بگيره دور سينه‌های گاو.. اين چغری دستا.. انگار سه بار.. چاربار.. به هر جا بخوره انگار سه بار.. گاو انگار هزار و يکی سينه داره.. نميتونه ولی نميتونه اينجوری سرشو بالا بياره ببينه يا سرشو پايين بياره ببينه.. کاسه رو بذار .. آها.. سرتو خم کن رو کاسه .. همونجور که ايستادی خم شو رو کاسه.. نميخوری که.. فقط لبات به شير گرم ميماله.. برميگردی طرف هال، رو به اتاق نشيمن.. لباتو می‌ليسی.. اين مقاله آخری، تمومش کن بره، تز اون دانشجو بداخلاقه‌س. سوادم نداره. ولی پشتکارش خوبه. خوب می‌خونه. سواد داره. شايد يه چيزايی نداره بنظر مياد سواد نداره. مگه سواد چيه. شايد شعور نداره. خب شعور نداره. اگه داشت چی.. هاهاها.. داره. شعورم داره. يه چيز ديگه‌س که نداره. کجه . رو صندلی که می شينه دسته کاغذارو وارسی کنه کجه .
چای می‌خورين؟
لطفا.
ياقهوه دوس دارين؟
دارين؟
هردوش هس.
قهوه لطفا.
خب قهوه ميارم .




پنجره رو بست. سرده؟ در يخچالو وا می‌کنه، گاهی، ميگه چه کوچيکه.. حالا به خودش مربوطه.. از شير بدش مياد.. اصلا از من اصلا از من.. اصلا از شير بدش مياد.. اصلا از من.. حالا بيا کنارِ سرم وايستا.. شاخمو بگيرکه سرمو تکون ندم.. دست بکش روم .. وايستا پشت سرم .. دُمم مثل تسمه می‌خوره يه جايی .. حالا همونجور پشت سرم، دستاتو بذار دورم.. نه.. نشين .. نه.. ندوش .. خب حالا کجارو نگا کنم با اين چشما که قد يه پنجره‌ن ولی نمی‌چرخن؟.. حالا همينجور که وايستادی خم شو سرتو بذار روی کمر من .. سياهم پهن و سياه .. تکون نميخورم .. چه شيری دارم .. چه شيری از من مياد مثل جوب آب .. چطور شد شما شير فروش شدين ؟ جواب نميده .. يعنی که خب نميشه. ولی همين الآن که هيچکی نيست ، يکی ازين انگشتا ميماله روی گونه، مورمور نوک سينه رو در مياره. چرا حرف نميزنه.. اگه بزنه چی.. کاسه‌رو دراز می‌کنه طرفم.. پُر.. نگا می‌کنه.. چشماش وا می‌شه کاسه بلور.. همونجور چشم تو چشم من.. حرف نمی‌زنه .. اگه بزنه چی..
نشستم سر خيابون، طرفای غروب، بلند بلند .. رفتم سر ميز مهينی که خوب می‌شناسه منو .. که مهين خودمه.. يواش گفتم يک نفس .. رفتم درِ گوشش گفتم.. گفت چی؟.. بلند گفتم.. گفتم خب گاو نه، اصلا بگيم گاو نه، حالا تو چی دوست داری.. بگير خودت روشنش کن..
آقای اسکندری وايبريتورو خاموش می‌کنه می‌ذاره تو کشو.. خل.. انگار که وايبريتور آدمه.. دوست نداره ببينندش.. ها.. اينجوری .. نيم چرخ بخورم موهام می‌ريزه تو صورتم از لای موها نگاه می‌کنم.. دستام انگار دسته نخ رنگی کلاف می‌کنه دور صورتت.. پای چپ مياد بالا تا حدودای زانوی راست .. داره مياد ..
آخه چطور شد شما شير فروش شدين اونم به اين خوشگلی.. دستشو بگير بکش تو درو ببند.. نميشه چرخشو می برن.. خب برام بگو.. کی می‌دوشه شير گاوتون رو، شما خودتون .. يا زنتون می‌شينه رو چار پايه بغل سينه گاو.. موهاش شلال می‌خوره کنار سينه گاو .. عرق می‌شينه رو پيشونی.. کی‌ می‌دوشه ؟ دستشو می‌ماله رو دل گاو.. دستاش مثل دستای شماس؟ شما.. می‌شينين روی چارپايه بغل سينه‌گاو.. ها؟ ها..

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 2:23 توسط مهدی جلیلی |

سفر بهترین جا برای تازه شدن
برای دیدن باکره گی زمان
و برای بوسیدن دستای مادرانه ی زمین
حالا چه همسفری داشته باشی
چه همه همسفرا و همسفره های قدیم تنهات گذاشته باشن
 
امسال تابستون وقت سفر بود
اولش بد شروع شد و به یه تبعید شبیه بود
ده روز اسارت بی دلیل باسه یه جرم تعریف نشده
اما بعد...
سفر به
زنجان
غار کتله خور
همدان
بیجار
کرمانشاه
ساوه
قم و جمکران
تبریز
ساری
و دست آخر سفری که خسته گی یک تابستان تنهایی رو از تنم در آورد
سفر به بهشت مهجور ایران
 سرزمین کوههای اورامانات
 
                                   پاوه
 
این هم یه عکس از من و میزبانان مهربان من در شب پاوه
دو تن شاعر
....
علی صادقی و شایان ربیعی و من که شب شعر کم داشتیم
 
 
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:59 توسط مهدی جلیلی |

مذهب به منزله ی رسانه

 

بیلبوردهای تبلیغاتی همه جای شهر حرف می زنند 

هر کسی در هر مقامی که هست به نحوی تبلیغ  می کند

و ما لابلای این همه پیام گیر می کنیم

اینها تمام ماجرا نیست و در این معرکه هر کس خلاقیت بیشتری داشته باشد مطرح تر می شود بسیاری از چیزهای قدیمی کارکردهای جدید پیدا می کنند مذهب در ایران همیشه قدرت فوق العاده ای بوده که تحرکات و تغییرات بسیاری آفریده است

حالا یک سوال

به نظر شما مذهب تا کجا وارد حیطه ی ارتباط افرینی شده است و تا چه حد در کارهای تبلیغاتی مورد استفاده قرار گرفته است

برای جواب این سوال اگر کسی مقاله کتاب یا پایان نامه ای سراغ دارد خوشحال می شوم کمکم کند به عنوان مثال برای قدم اول می خواهم به سراغ مجموعه تحقیقات ِ دکتر حسن محدثی تحت عنوان کارناوالی شدن عزاداری عاشورا بروم اگر دوستان هم ایده یا تکمله ای برای این موضوع دارن خوشحال می شوم بشنوم لی لی  هم سفره حضرت ابوالفضل را قرار شده پیگیری کند البته با نگاه ارتباطی به این موضوع


                                                                               آخرین برای بانو نگار که نیست

 

من صدای فاصله ها هستم

ترکیب و امتزاج ِ شبانه های غریبی

که در سیاه و کبود ِ هر شب

آلوده می شود

...

بانو نگاه کن

حالا تمام هرزه های زمینم

- با این لطافت سرشار -

حالا شب از وجود من آغشته است

با بوی پیرهنت آمیخته

می خوانم

...

برو عشق

برو

                                                       شهریور۸۶ ساوه


سالی که من متولد شدم نیمه ی اردیبهشت نیمه ی شعبان هم بود و همین شد که اسمم را که علیرضا بود رفقای ثبت احوالی به مهدی تغییر دادند حالا ما مانده ایم و دو روایت برای یک تولد ناچیز ما سال شمسی را اصل گذاشتیم و نیمه ی بهار شد جشن تولدمان اما مادر مهربان و عشیره ی محترم هم که زیر بار تاریخ شمسی نرفتند هر سال زحمت تولد ما به تاریخ قمری را می کشند

از بابت این همه تاخیر رو این وضع نامناسب به روز کردن معذرت می خوام می دونم که خیلی سطح پایین شده اما قول می دم اگه برگشتم تهران با این همه حرفی که تو دهنم جمع کردم جبران کنم

راستی کسی همسفر ما برای دیدن پاوه  و جوانرود می شه ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:10 توسط مهدی جلیلی |