تبليغاتX
ثلث اول
 
 
 
 
        بدبختی این نیست که تو یه کویر تنها باشی و کسی رو برا درد دل کردن و حرف زدن و سلام هر روزه نداشته باشی
بدبختی اینه که تو یه دانشکده ی هزار متری با دو هزار و دویست تا دانشجو تنها باشی و با کسی سلام و دوستی نداشته باشی
عزیزم چشمات رو وا کن من خوشبخت ترین آدم دنیا هستم چون تو هر نیم متر مربع از فضای زندگیم یه دوست دارم
 
... یک شعر برای انبوه تنها یان*
 
 
       به دست هایش
                   ـ حتی با خنجری در درز آستین ـ
      
              پناه می برم
       
              آرمش من اینجاست
                                         لابلای نیزه زارهای تن اش
 
* انبوه تنها یا انبوه تن ها ترکیبی بود که سیمین کشاورز  برایم گفته بود
 
پ ن ۱: جلسات حلقه مطالعاتی شناخت  با برگزاری دومین جلسه در حال ادامه است کیفیت جلسه در حال رشد و کمیت هم هم چنان رو به افزایش است جای امیدواری است دوستان با علاقه و تعهد برخورد می کنند البته برخی از دوستان هم عدم تعهد خودشون رو ثابت کردند جلسه طبق روال معمول هفته ی بعد سومین نشست خود را با بررسی بخش دوم کتاب جامعه شناسی گیدنز برگزار خواهد کرد دوستانی که علاقه مند هستند می توانند با مطالعه ی این بخش در جلسه شرکت کنند
 
پ ن ۲:گلایه های خاتمی هم شنیدنی است اینجا کلیک کنید
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:50 توسط مهدی جلیلی |

 
 دوستش دارم چون هجده سال خاطره ی شب و روز مشترک با هم داریم،با هم تو یه خونه بزرگ شدیم مدرسه رفتیم با همه بچه  محلا دعوا کردیم و در رفتیم و هیچ وقت پشت همو خالی نکردیم من برادر نداشتم و اون همیشه برادرم بود حتی معلمهامون هم همیشه فکر می کردن ما برادریم تا هجده سالگی راهمون یکی بود تا اینکه من اومدم تهران برا درس خوندن  و اون رفت خدمت سربازی
عزیز روزهای شاد بچه گی  شادیت مبارک
 
پ ن ۱: استاد فاضلی برای دروسی که ارائه میده از دانشجویان خواسته تا وبلاگ بنویسند و باعث شده تا تعداد قابل توجهی وبلاگ توسط دانشجویان دانشکده ثبت بشه،این کار استاد جای تشکر دارد  پس : "جناب اقای دکتر فاضلی از نگاه شما به تدریس با شیوه های نو متشکرم"
 
پ ن ۲:من کماکان مشکل قالب وبلاگ دارم و از دوستان اهل فن خواهش می کنم یه کمکی به ما برسونن
 
این دو خبر هم از سایت تابناک خواندی بود پیشنهاد می کنم بخوانید
۱. قتل بیست پاکستانی در ...
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:35 توسط مهدی جلیلی |

                                                                                          برای حسن همایون که صدا زد فرهاد

وبفرموده ی سلطان نادر همه کس که در آن مجلس مشایعت می نمود جنازه ی شیرین را از سخن لب فرو ببست الا فرهاد که به چکمه ی سربازی اش نظاره می کرد و به خسرو که خونش روی چکمه دلمه بسته بودکه همین موقع از لابلای مشایعت کنندگان زنی سپید موی و سپید ابروی با پستانهایی اویزان از دو سوی چون دو سنگ لحد در کنار هم که زال نه ولی رودابه نام داشت با طفلی بر گردن آویخته پیش آمد و گفت :دیروز دیدمش خسرو را با یکی از همین جوانترهای تئاتر شهر بود حوالی تیتر قدم می زدند.

از تو که برگشتم دیدم نادری با عجله دارد بساطش را جمع می کند وسط کافه، و در حال خسرو ویک نمایش از سلسله ی گودو در حال اجرا بودند.

و سلطان عمود بر کنده ی سلخ با ساتوری دو لب به دست به فرهاد نگاه می کرد که از لابلای دفتر خاطراتش تمثال خسته ی شیرین با آن لباس کردی پر چین افتاد روی نطع و خسرو انگار نه انگار از غضب سرخ نشد که نشد؛که خسرو هیچ گاه در کشاکش دهر نبوده است الا روزی که به دست فرهاد با تبری به شکل یک تیشه عمود بر فرق سرش می میرد ، آنهم جلوی کافه تیتر  وقتی با یکی از همین جوانترهای کافه تئاتر شهر دست در دست یکدیگر می رفته اند سمت نادری و...   کافه تعطیل شد برای سه روز

از لابلای در دستشویی بود که اولین بار دیدمت که سرنگ توی دستت ولو شده بودی کف مستراح با آن موهای مجعد زیبای بافته و سیاه درست مثل چشمهای درشتت که فرو میرفت توی پیشانی آدم، با آن پیراهن زرشکی تنگ که درست وسط در و نگاه من چمباتمه زده بود اما غرق... دست خودم نبود که بی خداحافظی رفتم آنروز رفتم و شنیدم بعدها که بفرموده ی نادر مشایعت کنندگان در کافه ای لابلای شهر بر جنازه ات نماز برده اند

به عزت و شرف لا اله الا الله

که خسرو بلند می شود و می خواباند زیر گوش نادر با ان تبرزین سخت مفرغی اش و من فرهاد می شوم که حتما یک جزامی پریشان هستم که خسرو حالا موقع ور رفتن با آن پیپ و کلاهش حرصم را در آورده است.

به عزت و شرف لا اله الا الله...

رودابه ناراحت از اینکه با طفلی در گردن وسط داستان رها شده بود برگشت و پشت صندلی چوبی خودش لابلای کافه تیتر چمبره زد.

پ ن۱:مشکل قالب دارم از دوستان اهل فن یکی دست ما را بگیرد ،جبران می کنیم

پ ن ۲:برنامه ی جلسه ی دوم حلقه مطالعاتی شناخت مطالعه ی بخش دوم از کتاب "جامعه شناسی " آنتونی گیدنز و همچنین سعی در پاسخ به این سوال که "در جامعه ی امروز ایران ما به قطعیت علوم اجتماعی نیازمندیم یا نسبیت؟ و اینکه با چه نگرشی باید سراغ پدیده های اجتماعی برویم ، همراه خواهد بود دوستان علاقه مند در صورتی که سوالی در مورد برنامه آینده دارند مطرح کنند زمان جلسه هم مثل قبل روزهای یکشنبه ساعت ۵:۱۵ تا ۷:۳۰ بعد از ظهر خواهد بود

پ ن ۳: یک بیت شعر هم مدت زیادی است به هروله در مخیله ام می چرخد و می چرخد تقدیم به شما  مرا حق از می عشق آفریده است    همان عشقم مگر مرگم بساید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:2 توسط مهدی جلیلی |

جلسات گروه مطالعاتی که قبلا خبرش رو داده بودم از روز یکشنبه۲۲/مهر با بررسی بخش اول کتاب "جامعه شناسی" آنتونی گیدنز شروع میشه دوستانی که مایل هستن روز یکشنبه ساعت ۵:۱۵ اتاقهای طبقه دوم دانشکده رو یه نگاه بندازن
.
.
.
.
.
واینکه دارم یه پست برای آذر حاضر می کنم . از تمام دوستان قدیمی که در سراسر ایران این صفحه رو می خونن و دوستان جدیدی که احساس دوستی با من دارن می خوام که یه عکس برای این پست ، به من ارسال کنند
 
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 20:50 توسط مهدی جلیلی |

امروز دانشکده ارتباطات و علوم اجتماعی دانشگاه علامه صحنه ی اعتراض دانشجویانی بود که در اعتراض به سلب حق مسلم خود یعنی تحصیل در دانشگاهی که متعلق به آنان است گرد هم امده بودند

در پی قطعی شدن حکم تعلیق تعدادی از دانشجویان این دانشکده امروز گروهی از دانشجویان در مقابل در ورودی دانشکده گرد آمدند و با در دست گرفتن پلاکاردهایی که در آنها به احقاق حقوق مسلم انان تاکید شده بود نسبت به احکام غیر قانونی و فشارهای وارد بر دانشگاه اعتراض کردند

در این تحصن تعدادی از دانشجویان تعلیقی از جمله

امیر یعقوبعلی ،عسل اخوان  ،صادق شجاعی ،شیما فرزادمنش ،عماد برقعي و سلیمان محمدی حضور داشتند 

پ ن ۱:گزارش تصویری این تجمع را امشب تو وبلاگ ببینید

این هم گزارش تصویری این تجمع

تجمع اعتراضي دانشجويان دانشگاه علامه در اعتراض به احكام كميته ي انضباطيتجمع

تجمع دانشجويان دانشكده ارتباطات و علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي

بدون شرح

 

 

 

به اميد روزي كه اين اعتراضها ...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 13:25 توسط مهدی جلیلی |

احکام دانشجوهای دانشکده ارتباطات و علوم اجتماعی دانشگاه علامه که حکم تعلیقشون قطعی نشده بود امروز قطعی شد

 یعنی از این به بعد عسل اخوان و شیما فرزاد منش و امیر یعقوبعلی و... حق وارد شدن به فضای دانشکده ای را که متعلق به انهاست ندارند

متاسفانه و فقط متاسفانه چیزی جز تاسف به حال این مملکت روا نیست که سرنوشت نخبه های خودش رو به دست کسانی می سپره که صلاحیتش رو ندارند

پ ن ۱:من این خبر رو الان شنیدم گویا احکام بچه ها یک ساعت پیش بهشون تحویل شده...امیدوارم این دوستان هر چه زودتر به محیطی که متعلق به اونهاست برگردند

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:28 توسط مهدی جلیلی |

                                                              برای عشق و نان سالهای جوانی ، که مـُرد

 

 

زیبای ِ وحشت آور ِ غمگین

با ابرهای ِ ممتد ِ آویزان

-         از دو سوی ِ گونه های ِ تـُرکمنیش -

خیس از نجابت ِ هم آغوشی با کوه

ایستاده در برابر تردیدم

- برو عشق

                  بـرو

این گور گـَرد ِ پیر

عمری است در هوای تو می میرد

اینسان که ایستاده ای دریا

              در آغوشت آب می شوم

 لبانت آوای بوسه  است و زایش درد

- برو عشق

          برو

                                                                               مهر ۸۶ کرج


 پ ن ۱: در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب... رفته بودم امامزاده طاهر کرج جایی که معمولا وقتی دلم می گیره بهش سر می زنم شکست سنگ رو دیدم و خاطره های کلی سنگهای شکسته برام زنده شد. سنگ مزار"هوشنگ گلشیری" رو شکسته بودند و ...

 

پ ن ۲: داریم با دوستان یه حلقه مطالعاتی تشکیل می دیم که محوریت اون مطالعه ی جامعه شناسی ،جامعه شناسي ادبيات و نقد ادبي هستش از دوستاني كه مايل هستن تو اين حلقه شركت كنند دعوت به شركت مي كنم ،اين دوستان مي تونن از طريق همين وبلاگ يا ايميل اعلام حضور كنن

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:3 توسط مهدی جلیلی |

 

 

۱.

 

     از نسل سبزه و باروت

     از گهواره های ِ مخمل ِ سُربی

       با قلبی آمده ام

         نیمی سبز       نیمی سُرب

      به میهمانی ام بیا

     به لهجه ام بخند

     اما...

     بگذار تا روایتت بکنم

     نیم ام سبز

                  نیم ام سُرب

 

                                                                               

 

2.

  

     گورهای نمور

                و مردهای صبور

     دخمه های تنگ

              و دختران ِ گریه رنگ

     با کودکانی که یک پای بازیشان لنگ می زند

      موروث مغتنم ما از جنگ

                        - جنگ ِ شما –

                                                      این بود

 

 

3.

   مردان ِ خواب

    مادران ِ عقیم

   و باد های باردار ِ مصیبت

   با آن ترانه ی غمگین که بر لبان تو بود

  اینها مبشران ِ سال ِ سرد تگرگ  - روزهای ِ تنگ ِ لِه  شده – بودند

  ...

  ما ناگزیر سفر کردیم

                            بی پناهی که دست های تو می ساخت

 

 

 

پ ن ۱:این سه شعر در اصل هیچ نسبتی با هم نداشتند اما از آنجا که در یک فضا تنفسشان کرده ام کنار هم آورده شده اند. امیدوارم به خاطر بعضی سطحی گذشتن ها بر من ببخشید دلم نیامد تصحیحشان کنم و در آنها دست ببرم خالص و بکر تحویلشان دادم

 

پ ن ۲: همین الان خبر اعطای بالاترین نشان فرانسه به استاد بزرگ موسیقی ایران"شهرام ناظری " رو از روزنا خواندم ، خوشحالم و باز خوشحالم از اینکه حداقل در گوشه ای از دنیا ارزش و مرتبه ی کسی که عمری عاشق هنرش بوده ام ؛درک می شود

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:0 توسط مهدی جلیلی |

 

"...آنگاه زندگی نکبت آلودی برای فردریک اغاز شد،به صورت انگل آن خانه در آمد.

اگر کسی کسالتی داشت روزی سه بار به عیادتش می رفت،کوک کننده ی پیانو را او خبر می کرد؛دست به هزار کار می زد تا جا باز کند و خوش بیاید...با ظاهری خوشحال قهرهای مارتِ و نوازش های اوژن را تحمل می کرد که عادت داشت دست های کثیفش را روی صورت او بکشد."

 

مهمترین نتیجه ی انقلاب هایی که اروپای کهنه ی قرن نوزدهم را تکان داد و یکی از بزرگترین آنها انقلاب 1848 بوده است؛نظم تازه یا به عبارت درست تر بی نظمی ای بود که در ادبیات این دوران به وجود امد و یکی از نمونه های فاخر آن را می توان "تربیت احساسات" دانست. به گونه ای این اثر را می توان به عنوان نمونه و نماینده ای متعالی از فضای زندگی اجتماعی مردم دراروپای قرن نوزده به حساب آورد.

موضوع رمان شاید برای مخاطب ایرانی کمی نا ملموس بنماید؛ماجرا از این قرار است که پسر جوانی که اهل هنر نیز هست در طی یک سفر دریای عاشق همسر یکی از چهره های با نفوذ که از قضا کاسبی مربوط به هنر هم دارد؛می شود و به هر ترتیب که می تواند سعی در نزدیک کردن خود به این زن دارد.

اوج داستان در جاهایی قرار دارد که برخوردها و برداشت های درونی فردریک از برخورد با خانم آرنو روایت می شود؛پاراگرافهایی که هنرمندانه زندگی بورژوازی و روابط بین آدمهای این ساختار را به تصویر می کشد و به نوعی آن را برای مخاطب در بوته ی نقد قرار می دهند.در واقع شخصیت های رمان فلوبر خلاف عادت موجود در رمانها ی پیشین قهرمانان یا ادمهای خاص نیستند که در موقعیتهای خاص و استثنایی گیر کرده باشند،بلکه آدمهایی کاملا معمولی و متعلق به طبقه های تعریف شده و مشخص هستند که عکس العملهای انان نیز منطبق بر انتظارات مخاطب است.

ویژگی بارز در "تربیت احساسات" ِ گوستاو فلوبر جابجایی آسان و بی تکلف فضاهای رمان است،این که گوستاو فلوبر اینقدر راحت از فضایی به فضای دیگر در بطن داستان نقل مکان می کند بی نظیر است.ویژگی خاص او در این رمان پردازش شخصیت هایی است که با کلماتی بسیار ساده معرفی می شوند،درگیریها و مشکلات آنها خیلی ساده و بدون تکلف پرداخت می شود و بدون هیچ اطنابی ،فلوبر نوبت را به شخص بعدی و فضای متعلق به او می دهد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:29 توسط مهدی جلیلی |

 
اولین بار شانزده سالم بود که چنین صحنه ای را دیدم ،همسایه مان که کامله مردی بود؛دست به این کار زده بود.من امتحان شیمی داشتم و صبح باید زودتر از خانه حرکت می کردم بلافاصله که از در بیرون آمدم زن همسایه را دیدم که هراسان از در خانه شان بیرون پرید و بی اختیار با دیدن من به سمت من دوید،با هم داخل خانه شدیم ...وقتی با پیکر مردی که آویزان از طناب وسط راهرو آونگ وار می چرخید روبرو شدم تنم بی اختیار سرد شد،سرمایی که هیچ ربطی به زمستان سرد آن سال نداشت.
تا من بالا بروم و با کارد آشپزخانه ای که دستم بود آن طناب را ببرم چند تا از همسایه ها خودشان را رسانده بودند،از جمله داییم که نزدیک ما بود؛دو سال بعد از آن حادثه و بعد از اولین امتحان کنکورم یکی از بچه های انجمن که از قضا شاعر خوبی هم بود خودکشی کرد،به این ترتیب که قبل از جلسه ی انجمن تعداد زیادی قرص  خورده بود ؛وسط جلسه سفید شدو از صندلی افتاد تا بیمارستان همدان راهی نبود اما خوب به هر تقدیر زنده ماند
...
حالا اما که هفت سالی از اتفاق آن صبح و همسایه مان می گذرد خودکشی و شنیدن خبر خودکشی برایم عادی شده است آنقدر عادی که وقتی سال قبل روز تولدم خبر خودکشی حسن را دادند خیلی عادی گفتم :خدا بیامرزدش ...
دیروز هم خبر خودکشی یکی دیگه رو دادن ...
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:51 توسط مهدی جلیلی |