تبليغاتX
ثلث اول
 
 
این روزها باب شده که آدمها برای اینکه اثبات کنند جدی هستند برای اینکه مهم جلوه کنند ،اخم می کنند ،ناراحتند و افسردگیشان را با خود مثل کیف و فندک و آرایش شان همه جا همراه می برند و سرایت می دهند.
سیمین می گوید بیا برای یلدا یک بازی راه بیندازیم و بنویسیم که اینها شادمان می کنند ،بنویسیم چیزهایی هست که هنوز لای این همه آهن و سنگ دوستشان داریم،یک چیزی مثل همان پستی که جلال شروع کرد و من و چند نفر دیگر ادامه اش دادیم
پس برای تبریک یلدا،برای این یک دقیقه بیشتری که با هم هستیم

 

من ازاین روزا از اینا خوشم میاد

 

۱. جسارت محسن نامجو که می فرماید:هستی از ما آلت خورده ...ما از هستی

2.اعتماد به نفس دکتر احمدی نژاد که هنوزم میگه گرانی توطئه ی مطبوعاته

3.استاد خانیکی وقتی مثال میزنه - از سوپُرها و مطربا -

4.استاد مختاریان وقتی میگه یادتون باشه ما اتفاقی کار نمی کنیم و همین الان که من خدمتتون هستم...

5.لیوان چاق خودم و سارا که اخم خانم بوفه چی رو در میاره

6. پل همت روی اتوبان مدرس وقتی که بازه

7.دستشویی عمومی ایستگاه  مترو چیتگر که نجاتم میداد و وقتی ازش تعریف کردم بی جنبه خراب شد

8.بغل دستیم تو مترو که بجای حرف زدن از سیاست می خوابه

9.مادر بزرگم که فارسی بلد نیست و عروس عمو مجبوره منظورش رو  از رو نشانه شناسی بفهمه

10.شهلا مامور تذکر حراست به خانمای دانشکده که ...نه اشتباه نکنین اون هنوز هست و همچنان مشغوله فقط از ورودی دانشکده به میدان صادقیه نقل مکان کرده

11.دیوونه ی سر شهرک که بهم میگه چطوری مِیتی خله

12.پاکت سیگارم که از وقتی ترکش کردم داره فحشم میده

۱۳.نایب قلی میرزا - پاسبون همیشه ی تاریخ - که مجبوره همیشه زاغ سیاه ملت رو چوب بزنه

۱۴.و رفقای دانشکده که پشت سرم بد و بیراه می گن و حواسشون نیس دقیقا پشت من وایسادن و وقتی میفهمن می گن: سلام چقدر دلمون برات تنگ شده بود

۱۵.احمد وقتی میزنه و در میره و باید بدوم دنبالش

 

و...

 

 گفتم که این یک بازیه منم به رسم بازیهای وبلاگی این دوستان رو به بازی دعوت می کنم

پدرام الوندی

سارا طالبیان

علی شاکر

مهدخت فدایی

...و سیمین کشاورز

 

 

یک دقیقه بیشترتون مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:5 توسط مهدی جلیلی |

 
۱.
     لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
     عشق بزرگم  آه چه آسان حرام شد
                                                       ح.منزوی
 
۲.
   شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
  فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
                                                          ح.منزوی
 
 
۳.
    زن جوان غزلی با ردیف آمد بود
    که در صحیفه ی تقدیر من مسود بود
                                                    ح.منزوی
 
 
۴.
    من و تو آن دو خطیم آری  موازیان به ناچاری
     که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
                                                       ح.منزوی
...
 
۵.
    تقدیر را چه دیدی خط موازی من
    با این کمر شکن عشق
                                      شاید به هم رسیدیم
                                                                                          ا.جباری
 
 
 
...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:50 توسط مهدی جلیلی |

 
 
 جنگلهای ساری/بیست و یک آذرهشتاد و شش
 
 

 
آقای گاو با کله ی پوسیده ی نمناکش و دو تا شاخ بی هدف ،پشت به غروب در ساحل فرو رفته شده است
 
 
پ ن ۱:هنوز در فکر آن کلاغم  در دره های یوش
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 1:39 توسط مهدی جلیلی |

 
 
  ...            گاو آهن پوک مردا که منم،تویی،ماییم
 
پ ن ۱: شما هم اگر به اصفهان دعوت شده بودید و جای اصفهان سر از چالوس و ساری  در می آوردید گمانم به صرافت ضبط  و ثبت " گاو پوسیده " و پوسیدگی گاو می افتادید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:46 توسط مهدی جلیلی |

دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد.
به میخواره که ساکت و اندوهگین پشت یک مشت بطری خالی و یکی دو تا بطری پر نشسته بود گفت:
- چه کار داری می کنی
میخواره با لحن غمزده ای جواب داد:
- می می زنم
شهریار کوچولو پرسید:
- می می زنی که چی؟
میخواره جواب داد: - که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید:
- که چی را فراموش کنی؟
میخواره همانطور که سرش را می انداخت پایین گفت :
- سرشکسته گیم را
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید:
سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد : سرشکستگی میخواره بودنم را.
 
 
....
 
پ ن ۱:یک اتفاق عجیب افتاده و بی اختیار دارم می روم اصفهان تا جمعه نیستم
پ ن ۲:دیروز دانشگاه تهران جمله ی تعدادی اخلال گر غیر دانشجو را معنا کرده عکسهای این معنا    اینجارا  ببینید
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:22 توسط مهدی جلیلی |

 
 
با تمام نقدهایی که به دانشجویان سرخ دارم وبا تمام اشکالاتی که برای کارهای انان قائلم اما به هیچ عنوان این موضوع برایم قابل قبول نیست که با دانشجویان چنین برخوردی بکنند،برخوردی که خاطره ی فاشیسم را در ذهن زنده می کند.سناریوی جدید دولت برای دانشجویان هر چند نخ نما و کهنه است اما تا به حال چندین بار در مواقع بحرانی به داد مملکت داران ما رسیده است.
سناریویی که بر پایه تاثیر رسانه ها طراحی و نوشته می شود،سناریویی که از فرط تکرار برای همه ی ما
آشنا و ملموس است.
درابتدا خبری که معمولا از گفته های یک مقام امنیتی گرفته شده توسط خبرگزاری ها نقل می شود و اندکی بعد این خبر بصورت رسمی از تلوزیون هم پخش می شود و زمینه برای اقدامات بعدی آماده می شود به گونه ای که در قدم بعدی صدا و سیما با تهیه ی برنامه ای ویزه در مورد این موضوع افکار عمومی مردم را برای مواجهه با اخبار بعدی در این مورد آماده می کند،و همین بهانه ای می شود تا برخوردها با گروه مورد نظر افزایش یابد.
حالا باید منتظر بود تا در مراحل بعدی سناریو ی برخورد بادانشجویان اخلال گر روشهای نوین برخورد را هم دید.
 
 
 
 
 
پ ن ۱: دو خبرگزاری ایسنا  و   تابناک با نقل خبر مشابهی در مورد دانشجویان معترض در دانشگاه تهران که نقل از روابط عمومی وزارت اطلاعات ارائه شده بود فضا را برای خبر سیما آماده کردند حالا بعد از اعلام خبر از سیما باید منتظر برنامه ای مستقل که به صورت مستند تهیه شده باشد،باشیم و بعد منتظر دستگیری ها ی جدید و احکام قضایی سنگین برای دانشجویان البته بعد از بازداشت های طولانی مدت که نمک این محاکمه هاست
 
 
پ ن ۲:هر جور که فکر می کنم یادم نمی آید نسیم سلطان بیگی ـ که هم کلاس ما هم هست ـ و در این جریانات اخیر بازداشت شده آنطورها که اطلاعات می گوید اخلال گر و غیر دانشجو و تیر کمان به دست باشد و  از آن طرف آب ها پول بگیرد
....
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:30 توسط مهدی جلیلی

 
 

از روزگار رفته،حکایت آدمهایی است که زندگیشان در گیر و دار یک نظام سنتی به هم گره خورده است؛آدمهایی که برای یکدیگر تصمیم می گیرند و آنکه بالاتر است مصمم تر،توده ای که در پس فحش هایی که به هم می دهند،محتاج هم هستند."ابراهیم گلستان" با کنایه روایتگر رابطه ای از سر قدرت است که در آن هر دو سوی رابطه نیازمند یکدیگرند.

"از روزگار رفته حکایت" از نگاه کودکی روایت می شود که پسر عزیز کرده ی آقا و ارباب داستان است و در آن رابطه ی آدمها نقد می شود،این که احساس و صداقت در مقابل سنت های فکری سفت و سختِ نظامی که صاحب ثروت و غیر را ازهم تفکیک می کند؛پشیزی هم ارزش ندارد و آنچه در تمام داستان مجهول و مهجور می ماند  احساس های صاف و انسان دوستانه ی کودک راوی است.کودکی که خود در روند داستان و بواسطه ی درگیر شدن در این ساختار رنگ احساسش کم می شود.

نوع رابطه ی موجود بین آدم های داستان که روایتگر برهه ای از تاریخ زندگی ماست سبب شده تا شخصیت های داستان در مقابل احساس انسان دوستی ذاتی خود مقاومت کنند و در بسیاری از موقعیت ها که می خواهند این احساس های پاک انسانی را بروز دهند ،منصرف شده و از خیر آن می گذرند.انگار این ساختار که مبناش فقط اقتصاد است طوری آداز روزگار رفته حکایتم ها را در خودش غرق کرده که توان هیچ حرکتی ندارند.

 

"از روزگار رفته حکایت"، اثر متوسطی است که به سبب زبان گیرا و روایت خوب ابراهیم گلستان- که در افرینش تصاویر روایی مهارت دارد- خواندنی می نماید،اما پرداختن به کلیشه هایی به خصوص در مورد طرز برخورد آدم های داستان و تطویل برخی ماجراها شدیدا از قوت داستان کم کرده است.با این همه نقاط قوت داستان خاصه به سبب آنکه به گونه ای روایتی تاریخی از برهه ای از زندگانی مردم ایران را روایت می کند قابل تامل تر است،چرا که این روایت بیانگر دوره ای است که طبقه ی متوسط در ایران در حال رشد بوده و در این میان برخوردهای میان طبقه ی متوسط نوگرا با سرمایه داران سنتی و این هر دو با مردمی که از لحاظ در آمدی در دهک های پایین جامعه قرار می گیرند و مستخدمین این هر دو به شمار می روند قابل توجه است.

از روزگار رفته حکایت به هر تقدیر حکایت دیروز ماست،حکایت دیروزهایی که مارکسیستی مثل ابراهیم گلستان ،آن را روایت می کند.حکایت روزگارانی که خواندنی است همین

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 16:50 توسط مهدی جلیلی

 
 
امروز روز کودک و تلوزیون است
امروز روز جهانی هواپیمایی است
امروز سالگرد منوچهر  نوذری است
امروز هر چه هست روز دانشجو نیست
 
...

 
....
 
با سرنوشت محکم و محتوم
 
دیریست
 
می گذرد عابر
 
از چراغ های قرمز اجباری
 
آنسوی تیرک  باز
 
یک پاسبان ژنده ی معذور
 
مانده است
 
تا سرنوشت کهنه ی عابر را
 
مثل همیشه ی تاریخ خط بزند
 
 
....
 
پ ن ۱:دوست عزیز نیکزاد زنگنه یادداشتی نوشته اند که خیلی خوندنیه٫توصیه می کنم ببینید
 
 
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:42 توسط مهدی جلیلی |

 
 
سوته دلان فریاد آدم های فراموش شده ای بود که لابلای جوب های جاری تهران دنبال ارزش های خود بودند،و کمال المک گذار نقش ها و رنگ های ایرانی بود از زیر بار مصیبت شاهنشهان مهر ورز
و دلشدگان حدیث جماعتی دل نواز که باید برای ثبت دیروز و امروز خود زیر دست و پای
مسیو ها و مادام های پاریس له می شدند.
و علی حاتمی است که روایت گر قرن ها له شدگی و مصیبت است،همو که شاعر سینما لقب گرفت
امروز سال گشت مرگ اوست
یادش گرامی باد
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:4 توسط مهدی جلیلی |

 
 
        ناصر الدین شاه را باید اولین عکاس پرتره در ایران دانست که البته بعید است کسی تا به حال رکورد عکاسی پرتره اش را شکسته باشد،مرد عشق عکسی که به قول استاد مختاریان بعد از اشنایی با دوربین عکاسی دیگر هیچ وقت پادشاهی نکرد و تمام عمر باقیمانده اش را صرف عکاسی کرد.
 گواه این مدعا بیست هزار نگاتیوی است که از او به جا مانده است،رقمی نجومی که تنها تعداد هزار تا از آن ها امکان نمایش پیدا کرد،و نوزده هزار عکس دیگر هیچ وقت نمایش داده نشد چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن
چرا که گویا شاه همایون پناه علاقه خاصی به عکاسی در حرمسرای شاهی داشته ،آن هم از لعبتکان لخت اندرونی که سبب شده  امروزه نام "پورنو" بر هنر او نهاده اند.(حالا شما تجسم بکنید یکی از آن مانکن های ریش و سیبیل دار دربار ناصری را که لخت هم شده باد و ... نعوذبالله العظیم)
می گویند او این طرز عکاسی را از پاریس سوغات آورده بوده و از تماشای عکس دخترکان پاریسی که پشت ویترین عکاسی ها با شاخه ای گل به او لبخند میزدند عاریت کرده بوده،به هر ترتیب چون آن زمان ها خیابان های تهران جای این بی ناموسی ها نبوده حتی برای ناصر الدین شاه ظل الله،او هم دوربین و سه پایه اش را برده در اندرونی و حرمسرای خویش و به طرفه العینی با امر شاهانه لعبتکان عریان خود را در مقابل آن ردیف کرده است.
به احتمال زیاد ناصر الدین شاه دستی هم بر کار چاپ عکس داشته چون بعید است که هوس نکرده باشد که چند تایی از این نوزده هزار نگاتیو را چاپ کند و...
...
 
 
پ ن ۱:بعضی عقده ها هست که شاه و وزیر و گدا نمیشناسه ،یه چیزایی هس که همه دارند و حاشا نداره
 
پ ن۲:...(حذفش کردم تا دوستان به اصل مطلب برسن)
 
پ ن ۳:خیلی وقته که میخواستم بگم بزرگترین تشکرهای عمرم رو به دو تا خانم بدهکارم  اولیش فاطمه اسماعیل زاده که باعث آشنایی من با سید حسین جعفری استاد همیشه ام شد و واقعا مسیر زندگیم رو تغییر داد و دوم لی لی اسلامی که باعث آشنایی من با پدرام الوندی شد.
 
 
...
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:45 توسط مهدی جلیلی |

 

 

در دهات ما رسم بر این است که میانه ی راه عقد تا مجلس عروسی به نشان خوشي شيريني كله قند مي شكنند ،شبي بزرگان دو خاندان جمع مي شوند و كله قندي مي شكنند،و هر كس در اين ميان قلچماق تر باشد  ميان آن همه هجمه كله قند را مال خود مي كندو  از داماد هديه اي مي گيرد.از بيرون اتاق معمولا صداي سرنا و بارابان و دهل مي آيد و اين خيلي به صاحب مجلس بسته است كه صداي دهل عروسيش تا كجا برود 

كله قند را كه شكستند با بچه ها زديم بيرون و دم كوه  و سوز باد آتش انداختيم،و رقصيديم  ،اين جاي داستان طبق عادت جمع يكي بايد دف مي زد و ديگران پاي مي كوبيدند

در دهات ما رسم است خيلي چيزهايي كه در پايتخت شايد خنده ي جماعت را در بيآورد

 

و...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:13 توسط مهدی جلیلی |

 
 
سال 2007 سال سختی برای سیاستمداران ایرانی بود سالی که با تحریم ها و فشارهای کشورهای غربی برای توقف فعالیت های هسته ای ایران آغاز شد و تداوم ان در  سیاست های رسانه های معظم غربی قابل پیگیری بود،سالی که شبکه های آمریکایی در بوق جنگ می دمیدند و بسیاری از بزرگان جهان نگران از و قوع جنگ دیگری در خاورمیانه بودند.وبلاگ های بسیاری برای جلوگیری از جنگ در ایران راه اندازی شد،بسیاری از روشنفکران در خیال حفظ وضع سفید بودند و بسیاری از سیاستمداران به صلحی پایدار می اندیشیدند سالی که در آن حتی بزرگانی ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 19:2 توسط مهدی جلیلی |

 
 
سال 2007در سراسر جهان سال مولانا نام گرفت،سال شاعری که بسیاری از هم وطنان ما او را با تصنیف ها و آواهای مردی از دیار کرمانشاه می شناختند،استاد بزرگی که نو آوریها و ابداعاتش در اجرای آوازهای ایرانی برای علاقه مندان موسیقی ایرانی شناخته شده و قابل احترام بود،و تحریر های منحصر به فردش  اجرای موسیقی سنتی ایران حلاوتی دیگر بخشید و در بسیاری از آثار خود با استفاده از  ذات حماسی بیان مولانای رومی طرحی نو در انداخت و مخاطبان بسیاری را پای شنیدن نواهای اصیل ایرانی و اشعار مولانا نشاند.و از همین رو بود که در سال مولانا بزرگترین نشان دولتی فرانسه به او اعطا شد نشانی که پیش از این به افرادی مانند چرچیل ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 18:53 توسط مهدی جلیلی |

 
 
 

مَـثل من و تو  مَـثل یابوی پیر بود و دندونهاش که برای زنده موندن به تو دو ردیف دندون کرمو که این یه مشت یونجه رو بجوی احتیاج داشت ، یابوی بیچاره ای که زندگیش با تو گره خورده بود

حالا عمری یابو مرده و تو دو ردیف دندون کرمو هنوز برق می زنی و هر رهگذری که می گذره از بوی لاشه ی این یابو،که می گذره سفیدی تورو می پسنده

 

.... 

...

..

.

 

 

پ ن ۱:بی ربط است به حال و هوای ما و نوشته ی بالا اما"شهلا "مدتی است در دنشکده رویت نمی شود  در همین راستا یکی از ایادی استکبار بیانیه ای صادر صادر کرده تو این مایه ها که : شهلای من کجایی ...شهلا چه بی وفایی(یک از دوستان همین الان خبر دادند که بانو شهلا چندان هم بی وفا نبوده و فی الحال در صادقیه مشغول امر مقدس تذکر به ... می باشند البته در این راستا هم یکی دیگر از ایادی کوچک تر استکبار این طور بیان کرده که:شهلا یار مهربونم ..."دوپ دوپ" رفتی سفر چش به رات می مونوم..."دوپ دوپ")

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:21 توسط مهدی جلیلی |

 
 
به تو که شاخ گوزن ها را می شناسی
و دویدن آهوان کولی را
که تا یورتمه می روند  قطار لرزه می خورد
 
به تو که سیب را می شناسی
و برگ های نارون و  پاییز را
که تا سرخ می شوند
تمام نگارهای زمین می رقصند
 
به تو که بوی تنور می دهی
و هیمه می کشددر تنت عطر آتش زرد
 به تو
         بله به تو
                     ابلاغ می شود
یک روز عاشقتان خواهم شد
با چکمه های خونی و ساتور
با خنجری در پشت
و گریه ی سالهای گزمه گان، در مشت
...
 
 
...
 

و یک عکس بعد از مدتی
 
یکی از قهوه خانه های پایین شهر تهران
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:6 توسط مهدی جلیلی |

 
 
هیچ وقت به اینکه این قدر زود بمیره فکر نکرده بودم و گرنه حتما یه روز آفتابی تو خونه باغ ده می ذاشتمش سینه ی دیوار و بعد ده قدم می رفتم عقب،می چرخیدم طرفش و بلافاصله ...تق
این طوری الان ازش یه عکس داشتم که دیوار اتاقم رو سیاه تر  بکنه
...
یادش به خیر پیمان که می گفت:
 رفتنی
 چهار نعل تاخته ای
 نعلینت  خونی است
 
 
 
...
برمی گردم
 
 
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:33 توسط مهدی جلیلی |