در دهات ما رسم بر این است که میانه ی راه عقد تا مجلس عروسی به نشان خوشي شيريني كله قند مي شكنند ،شبي بزرگان دو خاندان جمع مي شوند و كله قندي مي شكنند،و هر كس در اين ميان قلچماق تر باشد ميان آن همه هجمه كله قند را مال خود مي كندو از داماد هديه اي مي گيرد.از بيرون اتاق معمولا صداي سرنا و بارابان و دهل مي آيد و اين خيلي به صاحب مجلس بسته است كه صداي دهل عروسيش تا كجا برود
كله قند را كه شكستند با بچه ها زديم بيرون و دم كوه و سوز باد آتش انداختيم،و رقصيديم ،اين جاي داستان طبق عادت جمع يكي بايد دف مي زد و ديگران پاي مي كوبيدند
در دهات ما رسم است خيلي چيزهايي كه در پايتخت شايد خنده ي جماعت را در بيآورد
و...

آخـــریـن بــی حــســاب
...
حـاشیـه سوم : یـاد
یاد نزدیکترین فاصله ای با مرگ دارد و برای ِ آدم ها از تمام ِ حاشیه ها مهمتر است چون آن ها جاودانگی ممتد را بیشتراز هر چیزی خواهند پسندید(حتی مثلا از این که بفهمند سنگِ غسالخانه امکان ِ گرمی دارد یا نه)وقتی در سرتاسر زندگی برسر چهار راه ها وخیابان ها نام ِ مردگان را ببینند بی آن که بدانندشان، یاد از عمق بر می آید و در عمق هم فرو نشستن می خواهد . تلقی مرگ بی یادِ بعد از آن تقریبا ناممکن میکند برای آدم هایی که فقط با یاد بالا آمده اند ، به هر تقدیر فقط مرده ها می فهمند که یاد مثل ِ سنگ ِ غسالخانه بوی ِ متعفن ِ کافور میدهد بویی که قبلا لزج بوده وسُر می خورده ولی حالا با یاد می ماند گندش می گیرد ، یادها حتما طعم ِ گند میدهند و به همین سبب است که انسان ها پی ِ مرگِ دیگران بلا منقطع آن ها را بالا می آورند.
دیگر برای ِ بی حسابی های ِ مرگ ادامه ای متصور نیست الاتوضیح ِ شش فرصت از بالای ِ مرگ
بالای ِ مرگ 6
ششم بی حساب
غسالخانه هاغریب ترین فصل ِ مرگ را رقم می زنند،درعین ِاینکه آشنا ترین تصویر ِهمراهِ با مرگ غسالخانه است
حاشیه اول :غسالخانه
به ترتیب نمی آیند این حواشی مرگ شاید از آن سبب که بوی ِ لزج ِ کافور اجازه نمیدهد آدم ها به فکر بروند ، بوی ِکافور فقط خاطره می سازد و درست فرو میرود توی ِ پیشانی مرگ ، وقتی اسم ِ مرگ می آید نا خود آگاه مثل ِ احمق های ِبی دست و پا به یاد سنگ غسالخانه افتادن نا گزیر خواهد بود و آن آدمی که دراز به دراز بی هیچ دفاعی در نهایتِ عریانی روی ِ سنگ سردِ غسالخانه آرمیده است
و شما شاید از غسالخانه بیشتر می ترسید تا از خودِ مرگ(از خودتان خجالت نکشید شما تنها نیستید)و این طبیعتِ انسان است که از تجربه های ِ زیست کردهِ خود هراس و امید داشته باشد تا تجربه هایی که هرگز درک نکرده است و مشکل ِ بزرگتر این که شما سنگِ سرد را همیشه می بینید بی آن که به مرگ نگاه کنید،غسالخانه شریکِ مرگ است
حاشیه دوم : مشایعت
خیال ِ کودکی که در پی تابوتِ مادری ناله می کند یا نبودِ پدر را ضجه می زند هرگز از ذهن ِ بسته ی ِ شما بیرون نخواهد رفت شما در رویاهایِ ِخود ، تابوتِ زیبایی از خود می بینید که در پیشاپیش ِ جمعیتِ انبوهِ مشایعت کنندگان و میان ِ ناله ها و گریه های ِ از سر ِ حسرتِ نبودِ شما به واسطه مردمان به دوش کشیده می شود ، تقریبا هیچ انسانی نیست که آرزوی ِ مرگی عظیم نداشته باشد و این بلاهتِ محض است اگر ناشناخته چیزی را بزرگتر از حد معمول بخواهیم، خیلی از آنهایی که رویای ِ مرگِ با شکوه دارند فراموش می کنند که آدم وقتی بمیرد دیگر زنده نیست و افتخارات ،چیزهایی با طعم ِ کافور یا در نهایت آب بیشتر نیستد که حتما در زمان مرگ برای ِ آدم بود یا نبودشان بالسویه خواهد بود
ادامه خواهد داشت...
بـالای مـــرگ 5
پنجم بی حساب
ما گیر کردن در حواشی مرگ را- بر حسب یک حس نابخردانه- بسیار بیشتر می پسندیم تا این که رفتن توی چشم های مرده ای که بر روی سنگِ سرد غسالخانه دراز کشیده است،غسالخانه ای با فضای مرگ گرفته ی ِ زنگار آورکه بوی لِزج کافور در تمام اجزای ان رخنه کرده و حتما بصورت یک لایه ی چربی مزاحم بر فکر و روح آن ها اثر گذاشته است ، و همین سنگ سرد غسالخانه بیشتر از هر انسانی مرگ را تجربه کرده است ، شاید هزار مرده را تا بحال در آغوش کشیده باشد،به هر حال من دلیلی برای سنگ بودنش ندارم.
مرگ مثل بوی لزج ِ همان کافوری که تمام غسال خانه را پرمی کند،خیلی آرام از چشم های ما سُر خورده و روی گلوگاهِ شاید یک اشک نهایتا به یک احساس مبتذل غم بار تبدیل میشود و ما هم چنان در حواشی مرگ غور می کنیم در این که خاک چه طعمی دارد ،یا آدم ها در باره ی این جسم ِ مرده ی خاص چه فکرهایی خواهند کرد ، آیا افسوس تا مدتی خواهد ماند یا...اما حواشی مرگ جذاب ترین صحنه ی داستان پردازی ِ آدم های کفتار شکلی است که بی این که هیچ منفعتی از تملق یک مرده ببرند ... بی آن که بفهمند شاید هیچ مرده ای از پرداختن خاطرات حماقت های زندگی خود که حالا مردم در امتداد عقاید جاری آن را عین عمل دانایی و زکاوت تصویر می کنند خوشحال نخواهد شد
ادامه خواهد داشت...
بالای مرگ 4 چهارم بی حساب
...و همیشه حواشی مرگ برای شما ماندگار تر بوده است ،شما تصویرتان را از مرگ به گریه کردن آدم ها و مشایعت مردم در پی تابوت ها تقلیل داده اید چنان که وقتی به مرگ فکر می کنید ناگزیر اولین تصویری که دارید آدم های ناراحت و مغمونی هستند که به دنبال تابوت شمابا دنیایی از ناراحتی وتعریف حرکت میکنند شما بی آن که مرگ را ببینید آرزو می کنید که آدم های پشت تابوت با چنان حسرتی از خوبی های شما حرف بزنند که هر شنونده ا ی شما را به خاطر زندگیتان تحسین کند ، اما هرگز به این نه اندیشیده اید که مرگ تصویر بزرگ تری است ، که خیلی چیز های دیگر را در بر می گیرد و یکی هم این که برای ادم مرده تف ِ سرد یا گرم روی صورت اش توفیری ندارد و بالسویه است این که رویش بشاشند یا با آب داغ تعمیدش بدهند (وهمینطور است گلاب قمصــــــر کاشان هم)
بالای سر کلاغ ها هر چقدر هم که بلند باشد به اندازه ی زیر بالشان قابل رویت و حاصل خیز نیست ،البته شاید فقط من و کلاغ های ِ هرزه اینطور فکر میکنیم که آدم وقتی بمیرد دیگر حتما مرده است
بالای مرگ
(سومین بی حساب)
برای خدان ِ عزیز که این روزها داغدار ِ پدر است
زندگی ِ من با مرگ گره خورده است بی آن که دانسته یا ندانسته، جزء هیچ کدام
از آن سه دسته ای که با مرگ نان می خورند، نبوده ام زندگی من در آغازین نقطه ی ِ یک فیلم ِ مضحک ِ بی برنامه با مرگ یک پدر آغشته بوده است.
مرگی که سایه وار تمام طول ِ خیابان ِ زنده گی ام را به دو بخش روشن و تاریک تقسیم می کند و تو در انتهای ِ آن بخش ایستاده ای که تاریکی و روشنی اش معلوم نیست و من ات مثل ِ هر روز می گذرم با کلاهی که ندارم و عصایی که اصلا بدم می اید و فقط سیگاری که فوت می کنم توی ِ صورت ِ هر کسی که دلم بخواهد ؛ شما خوب تشخیص می دهید شاید این اولین جزء ِ لاینفک ِ چهره ی ِ یک ادم باشد ، آدمی که هر روز با مرگ می زاید و آ غشته به بوی ِ کافور آغوشش را مثل ِ یک سنگ ِ بی گناه ِ غسالخانه به روی ِ تمام ِ ... می بندد
برای من انسان ها در برابرمرگ دو دسته میشوند و هر کدام برای خود دلیل هایی می آ ورند که گهگاه هیچ کس حتی خود آ نها توانایی پذیرفتن استدلال هایی که بر پایه ناشناختگی امری ( مرگ) بنیان گرفته است را نمی یابند انسان ها بر محور مرگ دو دسته میشوند .
دسته اول کسانی که از مرگ میترسند و همیشه از رسیدن آن دچار نوعی حس التماس می شوند و دسته دوم هم کسانی هستند که از مرگ میترسند ،از حواشی ِ مرگ
بالای مرگ
(دومین بی حساب)
و بعضی ها از مرگ نان می خورند و حیرت من از ان است که چه اسان همه چیز را بالا نمی اورند
انهایی که همیشه سه دسته بوده اند و دسته ی اول انها که ناتوان تر از همه به نظر نمی آیند، ولی هستند جلادان اند .جلادانی که در قرون وسطی زندگی می کنند و مجبورند برای نان خوردن هر روز ، مجری مرگ باشند و دسته ی دومی که همیشه موجه تر جلوه میکنند ، پزشک های قرن بیستمی هستند که بالباس های سپید ، در هیبت پیامبرانی بی ریش و عصا بالای سرتان ظاهر می شوند ،با لباس هایی که بیهودگی رنگ سپیدشان تمام فضای چشم بیماری را که برای رویت مرگ التماس نمی کند ، پر میکند و ان ها بعد از این که مرگ را امضا می کنند در قامتی متفکرانه ژستی می گیرند طوری که لحن یک انسان نادم را به ذهن عزراییل متبادر کند ، اما دسته سوم که صادق ترین دروغ گویان جهان هستند و هر روز مرگ را جلوی چشم شما بی آن که چیزی بخورند یا بیاشامند ؛ بالا می اورند دسته سوم نویسندگانی هستند که با لب های سیاه سیگار گرفته و دست های پینه ی ِ خودکار بسته هر روز مرگ را کلید میزنند و شما فکر می کنید که آن را دیده اید ، بدون این که حتی یک بار ان را از نزدیک در افتخاری سرد نصیبِ خودتان کرده باشید ؛ من اما مرگ را بسیار بالا امده ام...
ادامه خواهد داشت
من از مرگ بالا آمده ام
مرگ هر روز کلید می خورد مثل یک سکانس ساده ی زیبا از یک فیلم تکراری با شکوه ،هر روز هزار بار کلید می خورد و شما در نهایت خوشبختی وساده نگری ممکن است حتی یک برداشت از این نما ی کاملآ باز را با چشمهای خودتان تجربه نکرده باشید (راستی آیا تا بحال کسی در آغوش شما جان داده است یا به عبارتی راحت تر،تا بحا ل زنده ای را بغل کرده اید که مرده سر از اغوش شما در بیاورد) مرگ کلید می خورد و شما ممکن است فقط آن را بشنوید با چشم ها یتان و نا باورانه خیلی خیلی عادی از کنار ان بگذرید ...
باید برای زندگی بهانه داشت ادم هایی که مبارزه نمیکنندحتمآروزی بی هیچ بهانه ای تن به شکست خواهند داد و این برای من بهانه ای شد تا بعد ازمدتی دوری از نوشتار و ترجمان روزهای کاملآ عادی حالا بر میگردم و می خواهم بنویسم برای شما ان هم اخرین داستان ام راداستانی با نام بالای مرگ که در ان یک نفر سعی خواهد کرد با دلایلئ کاملآ منطقی ثابت کند که من از مرگ بالا امده ام
شعر
غرابت تنهايي(سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي كنم)
"مجموعه اي از اشعار برگزيده اعضاي انجمن ادبي دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات با آثارِِِي از
حدود 10شاعر جوان اين دانشكده"
تغزل (حسن مطلع)
آنگاه
گهوارههاي كهنه را
در گورهاي تازه
تكان دادي
و همزمان
پروانه را
از پيلهاش
پراندي
تا ترمههاي باران خورده را
برشاخة گوزن
بياويزد
مشقم كن
وقتي كه عشق را
زيبا بنويسي
فرقي نميكند كه قلم
از ساقههاي نيلوفر باشد
يا از پر كبوتر
«حسين منزوي»
[دفتر شعر غرابت تنهائي ، انجمن ادبي دانشكده ارتباطات]
در حال چاپ
***********************************************************
كمي با من مدارا كن سپيده
شكوه از عشق بر پا كن سپيده
زمين خاكستري ، ابري ، جهان تلخ
شكر خندي مهيا كن سپيده
***
عزيزم سخت دلگيرم سپيده
شبيه ماه در قيدم سپيده
سپيدم ، سبز ، آبي ، حيف اما
شبيه ملك كشميرم سپيده
***
هراتم ، غزنيم ، بلخم سپيده
بدخشانم ، ثمر قندم سپيده
ميان اين همه ترك و قزلباش
نميدانم چرا تلخم سپيده
***
شبيه برف ميريزم سپيده
سر هر بام و جاليزم سپيده
ميان كوچههاي شهر مردم
ز تلخي سخت لبريزم سپيده
«حفيظ ا... شريعتي»
از پاكستان
دانشجوي كارشناسي ارشد ارتباطات
*********************************
دختران ما دختران ما دختران پاك ايران ما
وقتي دم به دقيقه عروس سياه بخت
هزار حجلهي آن سوي آب ميشوند
ديگر چه فرقي ميكند خليج فارس يا عرب
«جهانبخش همتي»
دانشجوي كارشناسي علوم اجتماعي
*******************************
خدا دوباره گم شده
در انحناي اين كره
نخم رها شد از تو و
از اتصال قرقره
چه بي شعور مانده ايم
هميشه در جدال نفت
گرسنه اي سه شنبه شب
غريق درد بود و رفت
نفس نمي توان كشيد
در اين تعفن لجن
و حلول عمر جاودان
چه مسخره است واقعاً
به انحطاط رفته است
تمام هر چه بود ما
چه شوره زار نكبتي
تمام تار و پود ما
چه سال ها كه مرده ايم
و باورش محال نيست
فقط براي اين همه
فضاي گور و چال نيست
و گر نه ما مترسكي
هميشه طعمه كلاغ
خمار لحظه هاي پوچ
ميان برگ ريز باغ
دلم چه تنگ ميشود
براي آن خداي دور
چه گوشها و چشمها
كه كر شدند و كور كور
پياده رو تمام شد
و حرفها چه ناتمام
خدا دوباره گم شده
ميان موج ازدحام
«عاطفه آريان»
*******************************
لبت را ورق زدم
اين صفحه سرخ سرخ است
رجوع ميكنم به پاورقي
كفشهايت را بكن
تا سپيده وقت داري
كه زنداني گريخته و
خون پاهايش سيم خاردار را سرخ كرده
سيم خاردار را ورق زدم
اين صفحه پاورقي صفحه قبل است
محمد جواد صابري»
*******************************
بلورهاي بخت
دوباره ذوب ميشود غرور برفياش چه سخت
و مي چكد ز چشم د رد بلو رهاي سرد بخت
در انجماد دستها شكست بغض يك عطش
براي تكهاي نفس ز آبرو كشيد رخت
دوباره ني نواي او ـ نواي بينوايياش ـ
حريص طعنهها شد و نواخت بر خيال تخت :
«چه بود جرم من چرا چنين نگاه ميكني
به من نگاهكن به من به جامههاي لخت لخت»
ميان پنبه زار درد جرقه هاي ذهنتان
فقط بهانه اي شد ه براي مرگ يك درخت
تو برج مي شو ي و من كلنگي و شكسته تر
به انحطاط مي روم براي رويش تو سخت
دوباره ابر مي شود بخار گرم يك نفس
و مي چكد ز چشم درد بلورهاي سرد بخت
هاجر شادماني »
دانشجو ي كارشناسي(دانشكده علوم اجتماعي علامه)
**********************************
پنجره بسته بود ولي نسيم مي آمد
پرده كشيده بود ولي نور مي آمد
درها بسته بود ولي بوي تو مي آمد
دريچه ها بسته بود ولي باز هم آهنگ صداي تو پر سر مي زد
سارا فرجي »
دانشجوي كارشناسي ارتباطات
*********************************
من به دار مي انديشم
تو
به درخت
-نشاط ممتد رويش ها-
مي ايستم
بلند شو بلند
ان قدر كه سقف ها به حسرت ات
بنشينند
£
ياد حادثه نرود
تمام لذت ديوار تكيه ي سقف است
مهدي جليلي » «
***************************