سالها پیش وقتی هنوز کرنای جنگ نعره می کشید، وقتی هنوز پدرم زنده بود با آن شمایل شاد و خون گرمش لای رگهای سبز و تیره بازوانش جریان داشت و می گشت و می گشت تا در انتها به دستانی می رسید حاوی یک تفنگ دسته قرمز روسی...وقتی هنوز بمب های هشت متری آلمانی توی کوچه های شش متری همدان آوار می شدند، وقتی هنوز هواپیماهای اف-14 آمریکایی بالای سر شهر محض لالای بچه ها دیوار صوت می شکستند و جیغ می زدند...وقتی هنوز ترکش و خمپاره بود و جنگ...وقتی هنوز صحبت مردم نه قیمت اجاره و ملک بود نه قیمت نفت و برنج و طلا...من متولد شدم درست در نیمه ی شبی که بهار را نصف می کرد یعنی درست وسط بهار
و نام کوچک من مهدی شد چرا که هنوز مذهب اداره ثبت احوال را اداره می کرد...آن سال که نیمه اردی بهشت با نیمه شعبان یک روز بود و شهر را با پوکه های خالی و نوارهای سربی و سرخ آذین بسته بودند، در یک هوای بهاری شاد که قاطی اش کمی باد سرد الوند هم همراه داشته است من متولد شدم
و نام کوچک من مهدی شد...

...همین