وبفرموده ی سلطان نادر همه کس که در آن مجلس مشایعت می نمود جنازه ی شیرین را از سخن لب فرو ببست الا فرهاد که به چکمه ی سربازی اش نظاره می کرد و به خسرو که خونش روی چکمه دلمه بسته بودکه همین موقع از لابلای مشایعت کنندگان زنی سپید موی و سپید ابروی با پستانهایی اویزان از دو سوی چون دو سنگ لحد در کنار هم که زال نه ولی رودابه نام داشت با طفلی بر گردن آویخته پیش آمد و گفت :دیروز دیدمش خسرو را با یکی از همین جوانترهای تئاتر شهر بود حوالی تیتر قدم می زدند.
از تو که برگشتم دیدم نادری با عجله دارد بساطش را جمع می کند وسط کافه، و در حال خسرو ویک نمایش از سلسله ی گودو در حال اجرا بودند.
و سلطان عمود بر کنده ی سلخ با ساتوری دو لب به دست به فرهاد نگاه می کرد که از لابلای دفتر خاطراتش تمثال خسته ی شیرین با آن لباس کردی پر چین افتاد روی نطع و خسرو انگار نه انگار از غضب سرخ نشد که نشد؛که خسرو هیچ گاه در کشاکش دهر نبوده است الا روزی که به دست فرهاد با تبری به شکل یک تیشه عمود بر فرق سرش می میرد ، آنهم جلوی کافه تیتر وقتی با یکی از همین جوانترهای کافه تئاتر شهر دست در دست یکدیگر می رفته اند سمت نادری و... کافه تعطیل شد برای سه روز
از لابلای در دستشویی بود که اولین بار دیدمت که سرنگ توی دستت ولو شده بودی کف مستراح با آن موهای مجعد زیبای بافته و سیاه درست مثل چشمهای درشتت که فرو میرفت توی پیشانی آدم، با آن پیراهن زرشکی تنگ که درست وسط در و نگاه من چمباتمه زده بود اما غرق... دست خودم نبود که بی خداحافظی رفتم آنروز رفتم و شنیدم بعدها که بفرموده ی نادر مشایعت کنندگان در کافه ای لابلای شهر بر جنازه ات نماز برده اند
به عزت و شرف لا اله الا الله
که خسرو بلند می شود و می خواباند زیر گوش نادر با ان تبرزین سخت مفرغی اش و من فرهاد می شوم که حتما یک جزامی پریشان هستم که خسرو حالا موقع ور رفتن با آن پیپ و کلاهش حرصم را در آورده است.
به عزت و شرف لا اله الا الله...
رودابه ناراحت از اینکه با طفلی در گردن وسط داستان رها شده بود برگشت و پشت صندلی چوبی خودش لابلای کافه تیتر چمبره زد.