میراثی که به ما نرسید
متنی که می خوانید یادداشتی است که حدود دو ماه قبل از این برای یکی از نشریات تهرانی نوشتم و امروز بدون هیچ دلیلی ناگهان به این فکر افتادم که این نوشته را دوباره بخوانم، شما که غریبه نیستید. خواستم این احساس را با شما هم شریک شوم...
دایی من از آن انقلابیهای دوآتشه است که همیشه با سینه صاف و ستبر درباره انقلاب و جنگ حرف میزند، تمام هشت سال جنگ را بین دشتهای سوخته جبهه جنوب و کوههای غریب جبهه غرب، گذرانده است و بعد از تمام شدن جنگ هم برگشته و کرکره آهنگریش را دوباره بالا داده و شده همان آهنگری که قبل از انقلاب و جنگ بود؛ با این تفاوت که 10 سال پیرتر شده و دیوارهای دلش هم پر شده از عکس بچه محلها و همشهریهایی که شهید شدهاند.
هر سال وقتی هفته دفاع مقدس یا سالروز فتح خرمشهر از راه میرسد و برنامه های تلویزیون درباره جنگ شروع می شود، ما را خطاب قرار میدهد و میگوید: " جوانهاي آن روز كجا واين جوانها كجا؟ ما همسن شما بوديم 2 تا بچه داشتيم؛ ما اندازه شما كه بوديم انقلاب كرديم، جبهه رفتيم، بیخوابی و جنگ و زخم و اسارت دیدیم، ما هم قد و قواره شما كه بوديم با قناعت به یه اتاق 12 متری و یه یخچال و یه گاز زندگیمون رو شروع کردیم، اما شما چی؟ ...همه چیزتون به راهه و باز...
زمان نوجوانیام خیلی وقت ها دلم میخواست این حرفهایش را جواب بدهم و بگویم ما هیچ فرقی با شما نداریم، تازه اگر پایش بیفتد از شما هم زرنگتر و شجاعتر و کاربلدتر هستیم. فکر میکردم بالاخره من دارم دیپلمم را هم میگیرم و او زمانی که هم سن من بوده و انقلاب شروع شده، حتی ابتدایی را هم تمام نکرده بوده است.
اما حالا که فکر میکنم میبینم یک تفاوت اساسی بین نسل ما و آنها وجود داشت که باعث میشد، حرفهای دایی همیشه حق باشد و راست از آب دربیاید. ما نمیتوانیم مثل آنها زندگیمان را از یک اتاق 12 متری با یک یخچال و یک گاز شروع کنیم، چون احساس میکنیم اینطور زندگی کردن یعنی بدبختی محض، در صورتیکه آنها سالها در گیرودار جنگ با چندتا بچه توی همین خانههای کوچک زندگی کردند و هیچ وقت دنبال این نبودند که مارک تلویزیونشان ال. جی باشد یا سونی.
تفاوت آلبوم من و پدرم
پدرم هم مثل من عاشق عکاسی بوده، هر دو هم آلبومهایی داریم که بهترین عکسهایمان را توی آن گذاشتهایم؛اما یک فرق اساسی بین عکسهای آلبوم من و پدرم وجود دارد. در آلبوم او همه چهره یک دست و ساده و معمولی هستند و میخندند، در آلبوم من چهرهها هیچ شباهتی باهم ندارند، از زمین تا اسمان با هم توفیر میکنند؛ هزار جور پیچیدگی دارند و همه با یک نگاه خسته به سمتی نامعلوم زل زدهاند، البته این را هم بگویم که فضای عکسهای او در ایران جنگ میگذرد و فضای عکسهای من در ایران امروز.
یک عکس در آلبوم پدرم همیشه برایم سوال بود. عکس چند تا جوان را با چهره خندان نشانمیدهد که کف یک اتاق در و دیوار شکسته، دور یک مرد حلقه زدهاند، یکی از آنها زخمی است و خون روی باندی که دور دستش پیچیده، خشک شده است، همه در عکس میخندند و خندهشان اینقدر از ته دل است که برای من جای سوال دارد. همیشه از خودم میپرسم کی اتفاقی میافتد و چه اتفاقی میافتد که من هم اندازه این چندتا جوان اسلحه به دوش اینقدر از ته دل بخندم.
مادرم راوی زنده خاطرات پدر است و تعریف میکند و میگوید: اوایل جنگ که هنوز سپاه شکل سازمانی منسجمی نداشت، حقوق گرفتن ما داستان جالبی بود، هیچ ماهی نبود که یک رقم ثابت باشد هی کم و زیاد میشد و سیستم هم اینطور بود که یک بودجهای بعنوان حقوق پاسدارها به سپاه منطقه میدادند و سپاه هم بچهها را می خواند و این حقوق را میریخت روی میز و هر کس به اندازه احتیاج آن ماهش از این پول برمیداشت و جالب این بود که هر ماه مقداری از این پول برمیگشت، چون پاسدارهایی که مجرد بودند و زن و بچه نداشتند رویشان نمیشد پول بردارند و آنهایی هم که زن و بچه داشتند در حدی برمیداشتند که کفاف یک ماه خورد و خوراک زن و بچهشان را در غیاب آنها بدهد.
هیچ وقت نتوانستم این خاطرهای را که مادرم با افتخار بعنوان سند سادهزیستی مردان و زنان جنگ رو میکند، بدون چک و چانه زدن با خودم، باور کنم؛ برای هر کسی از هم سن و سالهای خودم هم که تعریف میکردم یا میخندید یا از آن دست خاطرات غلو شده حسابش میکرد که باید بشنود و سری تکان دهد و برود، اما حقیقت این است که مادرم راست میگوید و زمانی در همین تهران، در همین ایران ما که امروز آمار خودکشی و طلاق و قتل بر سر اختلافات مالی سر به فلک میکشد، مردمی زندگی میکردند که پول تنها ملاک آنها برای کار و عشق و زندگی نبود.
تا به خودمان آمدیم جاده قم پر شده بود از بیلبوردهای تبلیغاتی شرکتهای چند ملیتی
سادهزیستی مفهومی بود که جوانان جنگ آن را لابلای قطارهای فشنگشان و در جبهههایی که از غرب تا جنوب ایران کشیده شده بود، بخوبی درک کردند و آموختند، اما این مفهوم برای ما که نسل بعد از جنگ بودیم، نه لابلای کتابهایمان گنجانده شد و نه در ترافیک شهرهایی که زندگی میکردیم کسی حرفی از آن زد.
تا به خودمان آمدیم جاده تهران به قم پر شده بود از بیلبوردهای تبلیغاتی شرکتهای چند ملیتی که شوق ورود به دنیایی تازه را تحریک میکردند و روی کیفهایی هم که به مدرسه میبردیم عکس لینچان و پاریکال جا خوش کرده بودند، تا مگر یادمان برود آن همه حجلههایی که سر هر کوچه میگذاشتند.
سادهزیستی و قناعت، مفهومی بود که در روزهای سخت جنگ مردم ما را به همه چیز رساند و پس از پایان جنگ مظلومانه به کناری گذاشته شد و همه فراموشش کردند و همین شد که امروز دیگر کسی از همنسلهای من از حرفهای شهید چمران یا امام موسی صدر درباره سادهزیستی و پرهیز از دنیا طلبی، سردرنمیآورد.
کمی به دور وبرمان اگر نگاه کنیم شکاف نسل ما و جوانانی که دیروز در جبهههای جنگ بودند، از در و دیوار شهر نمایان است، همه جا پرشده از تابلوها، اعلانیهها و بیلبوردهایی که تنها و تنها با جیب شما سروکار دارند و بس...
نوجوان که بودم دوست نداشتم باور کنم پدر در هشت ماهگی من به جبهه فاو رفته و هرگز برنگشته است. دوست نداشتم باور کنم شهید شده است، همیشه در خیال خودم تصور میکردم او در زندانهایی در قعر عراق اسیر است و به زودی با تغییر صحنه جهانی به ایران باز میگردد. سقوط صدام و سرنگونی بعثیها در عراق باعث شد که برای همیشه این خیال را فراموش کنم، اما همیشه این سوال برایم باقی ماند که اگر امروز پدرم بعد از گذشت سی سال از آغاز جنگ برگردد و خیابانهای شهری را که از آن اعزام شده بود، ببیند، آیا باور خواهد کرد این همان سرزمینی است که او در جبهههایش میجنگید؟
دکترای ارتباطات از دانشگاه علامه