حکایت عجیبی است که امروز ما حسرت دیدن یک آسمان آبی صاف، یک منظره برفی از دامنه کوه، یک چشمه زلال با سنگریزه هایی روشن در کف آن و حسرت شنیدن صدای پرندگان و باد را باخودمان یدک می کشیم و هر وقت به هر کدام از آنها می رسیم هزار جور ذوق می کنیم.
برای من که روستایی زاده هستم تمام اینها خاطره است، من با تمام اینها بزرگ شده ام و باور کنید اگر آن روزها یک روز چشمه را ناصاف می دیم عجیب بود و اگر یک روز آسمان صاف و آبی نبود یکه می خوردم نه اینکه مثل این روزها همش منتظر باریدن بارانی باشم که ای بفهمی نفهمی آسمان بالای سرم را صاف کند.
باورم شده که این مثل که می گفتند هر کجا بروی آسمان همین رنگ است؛ دروغ بوده و آسمان هیچ جا مثل آسمان روزهای کودکی مان نمی شود.
برای دوستانم خاطره ای تعریف می کردم درباره برف های سنگینی که در دوران کودکی م بر شهرمان می بارید و باعث می شد تفریح ما در زمستان پریدن از پشت بام روی برف های انباشته شده در حیاط باشد...آنها باور نکردند و خب حق داشتند فکر کنند من دارم صحنه هایی را که در فیلم های آلاسکایی دیده اند برایشان بازگو می کنم، اما شما باور کنید روزگاری نه چندان دور در ولایت ما یعنی اطراف استان همدان چنان برف هایی می بارید که راه های ارتباطی برخی روستاها مثل روستای ما چندین ماه بسته می شد.
آخر کلام اینکه این روزها به حسرت های خنده داری رسیده ام که هبچ چاره ای برای آنها نیست. دلم برف می خواهد، چشمه های زلال آب و صحراهای یک دست سبز می خواهد، دلم هوای اسمان خالی از گرد و غبارهای وارداتی کرده ...شما که غریبه نیستید.