نشسته بوديم توي تاكسي، ترافيك بود و انعكاس سرماي خيابان در دود اگزوز ماشين‌ها...سه نفر بوديم روي صندلي هاي پشتي كه راننده راديو را روشن كرد...صداي محمد صالح علاء آمد كه با لحني حسرت آور مي گفت: "باز كن دكان كه وقت عاشقي است"

...پير مرد بغل دستيم آهي كشيد و  گفت: وقت عاشقي گذشت...و بعد به آسمان نگاه كرد

ياد شعر شاملو افتادم كه مي گفت:

                                              در مردگان خويش

نظر مي بنديم با طرح خنده اي

و نوبت خود را انتظار مي كشيم

بي هيچ خنده‌‌اي