وقتش مي گذرد
نشسته بوديم توي تاكسي، ترافيك بود و انعكاس سرماي خيابان در دود اگزوز ماشينها...سه نفر بوديم روي صندلي هاي پشتي كه راننده راديو را روشن كرد...صداي محمد صالح علاء آمد كه با لحني حسرت آور مي گفت: "باز كن دكان كه وقت عاشقي است"
...پير مرد بغل دستيم آهي كشيد و گفت: وقت عاشقي گذشت...و بعد به آسمان نگاه كرد
ياد شعر شاملو افتادم كه مي گفت:
در مردگان خويش
نظر مي بنديم با طرح خنده اي
و نوبت خود را انتظار مي كشيم
بي هيچ خندهاي
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 17:46 توسط مهدی جلیلی
|
دکترای ارتباطات از دانشگاه علامه