مادربزرگ برکت زندگی ما بود
مادربزرگ برکت زندگی ما بود، با آن روسری سفید و پیراهن همیشه سیاهش...رفت و آن همه دعاهای از ته دل را با خودش برد؛ جنازه اش را در حیاط همان خانه قدیمی برای آخرین وداع بر زمین گذاشتند، 50 ساله خانه ای که که پدربزرگم سنگ سنگش را گذاشته بود و بعدها پدرم به روزگار نوجوانی تمام اتاقهایش را رنگ کرده بود.
روسری سفیدش حالا روی پرچین جلوی اتاقهای پایین دست، لابلای نسیم سرد زمستان در حیاط همان خانه قدیمی تکان می خورد؛ خانه ای که مادربزرگ 12سال تمام، همیشه خدا همه درهایش را در انتظار پدرم باز می گذاشت؛ پدرم، پسرش که مفقود الاثر بود و این یعنی اسمش در هیچ کدام از لیست های معروف دوره جنگ پیدا نمی شد؛ نه سردخانه ها از او خبری داشتند، نه مردان برگشته از عملیات فاو می دانستند او کجاست، لیست های صلیب سرخ از زندان های عراق و آمارهای اسیران جنگ هم که بالکل از او بی خبر بودند...مادر بزرگ اما مومنانه باور داشت که او می آید، برای همین 12 سال روزها تمام درهای خانه بزرگ پدری را به سمت کوچه و باغ و حیاط باز می گذاشت تا مبادا وقتی علی اکبرش برمی گردد خیال کند او در خانه نیست و برود... 12 سال منتظر بود تا اینکه یک روز از یکی از همان درها تابوتی چوبی را برایش آوردند و با پلاکی ...
مادر بزرگ رفت، همان پیر زنی که همیشه موقع خداحافظی تا بیرون در با آیه الکرسی و الحمد و قل هوالله بدرقه ام می کرد و من از حیاط همان خانه قدیمی که هزار بار طعم حلقه شدن دست های مادربزرگ بر گردنم را در سرسرای آن چشیده بودم با او خداحافظی کردم، گونه های سفید تو رفته اش را بوسیدم و دستم را به گردنش حلقه کردم... حیاط همان خانه ای که تا از درش تو می رفتم صدای مادر بزرگ بلند می شدکه : بالام بالاسی گلیبدی...آی من سنین آیاخلارویا قربان اولوم
رفتن مادربزرگ تلخ نشانی از تمام شدن نسلی دهاتی و ساده دل است که تمام وجودشان و افعال و رفتارشان پر از ساده زیستی و صداقت بود، نسلی که قحطی را چشیده بودند و حتی خرده های نان ته سفره هم برایشان اهمیت داشت، نسلی که فرزند طبیعت بود اما بخاطر مبارزه با کشف حجاب رضاخانی خود را در خانه ها حبس کرده بود، نسلی که فرزندانش را به انقلاب فرستاده بود و بعد به جنگ، نسلی که وقت بلند شدن صدای الله اکبر انگشتش را روی لب بالاش می گذاشت و می گفت: حق است لااله الا الله...نسلی که عاشق رفت و آمد به خانه خویشان بودند و از دیدن همهمه فرزندان و فرزندان فرزندان قند توی دلشان آب می شد.
مادر بزرگ را شبانه دفن کردیم، در آخرین جمعه از بهمن و درست در بیست و ششمین سالگرد شهادت پسرش که سالها چشم انتظارش بود...در گورستان قدیمی ده، کیلومترها دور از تمدن های سر به فلک کشیده در جایی که بلندترین ارتفاع ها به اندازه تخته سنگی بر آمده از بالای قبر هاست و اموات سالهای سال در آن آسوده آرمیده اند ...آن دفن شبانه زیر هجوم یکریز سرمای روزهای زمستانی روستا و در مجاورت آن غسالخانه سرد و حزن انگیز، امتداد سالها انتظار غمگنانه مادر بزرگ بود، آن دفن شبانه و آرام...آی مادر بزرگ مهربانم
منتظر شدم تا همه بروند، اما من نتوانستم تنهایش بگذارم به حرمت آن همه سالی که خاطر پدرم را تنها نگذاشته بود به حرمت تمام آن وعده هایی که بعد از نماز بلند می شد و دستی به روی عکس پدر بر دیوار می کشید و می بوسید، به حرمت آن همه سالهایی که حتی با وجود آلزایمری که داشت، فراموشم نکرده بود، نتوانستم تنهایش بگذارم؛ وقتی همه رفتند شب سرد زمستان روستا ماند و گورستان تنها و این سوتر بر سر مزار مادر بزرگ من ماندم و احمد ...سکوت شب های آن قبرستان و آن همه حرف و آن همه خاطره و آن آسمان وسیع یک دست ستاره...
مادربزرگم برکت زندگی ما بود و رفت...
خان ننه یئرین نه بوشدیر
بو اتاقین گوشه سینده
دیزین آغریمیر دا بیله م
یوخلا راحت یوخلا راحت
آخی چاتماز سنه هئچ غم
داهی توپراق سینه سینده
دکترای ارتباطات از دانشگاه علامه