دايي جان هر هفته پنجشنبه ها وقت غروب مي آمد دنبال من و آماده ام مي كردم با هم برويم جلسه قرائت قرآن...خدا بيامرزد رفتگان آن جمع را كه همه مرداني ساده و خدا ترس بودند ؛ مردماني دهاتي كه  با آن سواد نصف و نيمه قرآن را غلط مي خواندند اما درست به آن عمل مي كردند... دايي جان حق پدري بر گردن من دارد و صدايش هنوز توي گوشم هست كه مي گفت: آدم بايد مردم دار باشد، آدم اخمو و عبوس به درد هيچ چيزي نمي خورد؛ بزرگترين عالم دين هم كه بشوي و مردم دار و خوشرو نباشي به درد نمي خورد...

دايي جان دوست داشت طلبه بشوم