حالا، هنوز، هميشه
حالا
تنهايي
سيگار خشكي است مانده از روزهاي دور
نميشود از او گذشت
الا براي كشيدنش
هنوز
تنهايي جماعتي است خنده لب
شبي است به بلندي يلدا
كه دور هم
بهتر ميشود صرفش كرد
هميشه
تنهايي
شهري است كه خيابانهايش تو را نمي شناسند
و عابرانش از تو ميگذرند
بي لخند، بي نگاه
...حالا هنوز هميشه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:38 توسط مهدی جلیلی
|
دکترای ارتباطات از دانشگاه علامه