عاشق ديدن خورشيد بودم وقتي كم كم رمقش تمام مي‌شد و يواش يواش رنگش زرد مي‌شد، زرد مي‌شد، پايين مي‌آمد، وقتي هيمنه و شكوهش را از دست مي‌داد و باز پايين‌تر مي‌آمد، وقتي فضاي ابرهاي منتهي به خودش را سرخ مي‌كرد و در نهايت ناپديد مي‌شد و من نمي‌فهميدم كي رفته و همه جا سياه كمرنگ شده است.

من عاشق ديدن صحنه غروب خورشيد بودم؛ از همان سن و سال بچگي و وقت رفتن به مدرسه ابتدايي كه يك شيفت صبح بوديم يك شيفت بعداز ظهر از شيفت‌هاي بعد از ظهر بدم مي‌آمد؛ چون فرصت نمي‌داد غروب را خوب تماشا كنم...بعدها كه بزرگ‌تر شدم سعي كردم براي خودم با ديدن صحنه‌هاي متفاوتي از غروب لذت آفريني كنم.

يكي از اين تجربه‌ها خيلي احمقانه ولي شيرين بود؛... ارديبشهت سال 80 با خانواده رفته‌ بوديم كوه بقراطي (كوه بلندي است و در رديف كوه‌هاي خراقان قرار دارد) با احمد قرار گذاشتيم كه با سرعت كوه را بالا برويم و غروب آفتاب را از ستيغ كوه تماشا كنيم؛ كوهي كه مشرف بر دشتي وسيع بود و منظره بديعي داشت...

نوجوان بوديم و با انرژي، تقريبا تمام طول مسير را يا دويديم و يا تند بالا رفتيم،‌سه ساعتي طول كشيد تا به قله كوه رسيديم، هنوز ساعتي تا غروب مانده بود؛ نه آبي همراه داشتيم نه توشه‌اي...تند بالا رفتن همه رمقمان را گرفته بود براي همين تا به قله رسيديم ولو شديم روي زمين و منتظر غروب آفتاب...

الحق منظره بديعي بود، فوق‌العاده بكر...همه دشت سبز بود؛ گوشه‌هايش را به آسماني كه سرخ و زرد مي‌شد دوخته بودند و خورشيد مثل يك سيني بزرگ مسي آن دور دورها بين اين سبز و آن سرخ مانده بود و هي بي‌رمق تر مي‌شد و پايين مي‌رفت، كم مي‌شد تا اينكه تمام شد.

يك دفعه به خودمان آمديم و ديديم مانده‌ايم كله كوه قاف در ظلمات بدون چراغ و توشه و بلد راه... همديگر را نگاه كرديم، به احمد گفتم تا سياهي مطلق نيامده و هنوز كورسويي هست بايد اين صخره‌هايي را كه دست آخر بالا آمديم پايين برويم وگرنه شب بي برو برگرد خوراك همين گرگ‌هايي مي شويم كه زوزه‌شان را مي‌شنوي...دو ساعتي طول كشيد تا آن صخره‌ها را كه نيم ساعته بالا رفته بوديم پايين آمديم؛ ديگر هوا كاملا تاريك شده بود و هيچ چيزي ديده نمي‌شد.

حتي نمي‌دانستيم كدام سمت بايد برويم، از صداي قشرق همراهانمان كه آن پايين‌تر داشتند خودشان را خفه مي‌كردند در جستجوي ما سمت و سوي كلي راه را فهميديم، توي همان تاريكي شروع كرديم دويدن...جان شيرين است و هراس از طعمه گرگ شدن، سهمناك...آنقدر دويديم كه از دور كورسوي چراغ موتور يكي از دوستان را ديديم؛ انگار مصباح الهدايه را ديده باشيم، با سر و دست و پا به سمتش دويديم...

وقتي رسيديم پايين در اثر آن دويدن‌ها و سر خوردن ها روي سنگلاخ‌ها همه جانمان شده بود زخم...اما خب اصلا به روي خودمان نياورديم باور كنيد فقط جمله‌اي كه گفتيم اين بود: جاتون خالي ديدن منظره غروب آفتاب اون بالا ديدن يه صحنه از بهشت بود...

پ ن 1: حالا مدت‌هاست غروب خورشيد را نديده‌ام؛ هميشه وقتي از كار بيرون مي‌آيم سياهي مطلق است...بايد برنامه‌اي بگذارم براي ديدن دوباره اين افول هر روزه....