انگار براي دوستان قديمم؛ براي آنهايي كه كنارشان در آن شهر كوچك بزرگ شدم، فرسنگ‌ها از آنچه بودم دور شده‌ام؛ ديگر از نشستن كنار من لذت نمي‌برند...و البته احساس مي‌كنم اين حسي دو سويه است؛ خيلي وقت است حرفي تازه براي گفتن نداريم و هر وقت به هم مي‌رسيم شروع مي‌كنيم به دوره كردن مو به موي خاطرات 10 سال قبل‌تر؛ خاطراتي كه آنقدر تكرارشان كرده‌ايم كه حالا همه ‌مان جزء به جز روايت‌هاي اغراق شده آن را را بلديم. 
گاهي احساس مي‌كنم سكوت ممتد من در جمع‌ دوستان قديمي آنها را ناراحت مي‌كند؛ خيلي وقت‌ها هم خودم از نشستن كنار آنها لذتي نمي‌برم اما نمي‌دانم كدام غريزه كدام جبر هر بار كه پايم به آن شهر مي‌رسد تحريكم مي‌كند كه يك جا ولو براي چند دقيقه كوتاه با اين آدم‌ها بنشينم و حرف بزنم.
احساس مي‌كنم گذشته در من تبديل به غريزه‌اي قدرتمند شده است كه هي به دور خودش بنيادهاي آهنين ايجاد مي‌كند و هي مرا به آن بي‌سوهايي كه خودش مي‌خواهد هل مي‌دهد و من گاهي مي‌ايستم؛ گاهي مي‌روم
گذشته غريزه قدرتمندي است.