برهاي كه جاي بزغاله كودكيام نشسته است
به علي حسوديام شد؛ رفت در حياط پشتي را باز كرد گوش بره كوچولويش را گرفت آورد اين ور تو حياط درندشت خانه باجي شروع كردند با هم بالا و پايين پريدن...عادت دايي جان است كه اين وقت هاي سال مي رود اگر بره يا بزغاله مادر از دست داده اي پيدا كند ميآورد ازش مراقبت ميكند تا بزرگ شود؛ ما هم كه بچه بوديم از اين خبرها بود و چه قدر خوب بود.
نشستهام لب بالكن خانه باجي و دايي جان و دارم نگاه ميكنم به حياطي كه 25 سال قبل تر هم همين بود؛ علي را ميبينم كه دارد دنبال بره بي مادري كه دايي جان حسابي شسته وتميزش كرده ميدود؛ خودم را مي بينم كه با صادق 24 سال قبل تر از اين روزها توي همين حياط دنبال بزغالههايي كه دايي جان برايمان آورده بود و گفته بود مادرشان مرده؛ ميدويديم.
برايشان اسم گذاشته بوديم؛ حالا اسمشان يادم رفته كه البته خيلي هم غير طبيعي نيست چون به جاي آن دو اسمها حالا هر روز اسم كلي سياستمدار و صاحب منصب از تمام جهان را ميبرم و مي نويسم و طبيعتا جايي براي آن اسمها در ذهن كوچكم باقي نميماند...برايشان اسم گذاشته بوديم؛ آنها را هميشه مي شستيم؛ دو تا بزغاله بازيگوش لاغر بودند با گوشهايي كه سيخ واميسادند و زباني كه هميشه به خواهش علف تازه از دهان بيرون ميچرخيد.
با صادق هي تميزشان ميكرديم؛ به آنها آموزش پرش از روي جعبههاي چوبي ميداديم؛ چقدر جعبههايي را كه دايي جانم با زحمت براي فصل چيدن انگور مهيا ميكرد در اين راه به فنا داديم و دايي جان هيچ نگفت؛...دايي جان در برخورد با بچههاي خردسالي مثل ما خيلي با حوصله بود، هنوز هم هست.
حالا علي 24 سال بعد از آن روزهايي كه ما روي پيشاني سفيد آن بزغالهها حنا ميگذاشتيم؛ ايستاده جايي كه كودكي ما رنگ ميگرفت؛ شكل مييافت و ميگذشت؛ به علي كوچك خانه دايي جان به اين نوه پر شر و شور شيطان كه آينه تمام نماي بچگي من و صادق است؛ حسوديام ميشود؛ دلم ميخواهد من جاي او بودم؛ من بدون هيچ فكر و خيالي آسوده مي نشستم زير گرماي اول تابستان و با برهام كشتي ميگرفتم؛ دلم ميخواهد من جاي او مي توانستم اين همه چيزهايي كه هر روز اتفاق مي افتد و او نمي بيند و نمي فهمد؛ نميديدم و نمي فهميدم.
بزغاله هاي لعنتي دوست داشتني...
دکترای ارتباطات از دانشگاه علامه