آدم ها يك رگ و ريشه اي دارند كه فراموش نمي‌شود؛ آدم ها محله دارند؛ بچه محل دارند؛ شهر دارند؛ روستا دارند؛ و خيلي چيزهاي ديگر دوست داشتني كه ريشه‌ خود را در آن ها مي بينند... و من شهر كوچكي دارم كه خيلي ها حتي اسمش را هم نشنيده اند و خيلي ها حتي نمي توانند نامش را درست تلفظ كنند؛ شهري كوچك كه به غايت معمولي است؛ هيچ چيز خاصي در مقايسه با ديگر شهرها ندارد؛ نه بزرگ است؛ نه خيلي قديمي است؛ نه خيلي ثروتمند است؛ نه رجال با نفوذ دارد؛ نه خيابان ها و مغازه هاي آنچناني... اما من دوستش دارم؛ بخاطر تمام سادگي هايش و بخاطر تمام ريشه هايي كه در آن دوانده ام؛ بخاطر خيابان هاي كوچكي كه وقتي از اين سر تا آن سرش را مي روم مي توانم با كلي آدم سلام و احوالپرسي كنم...

من شهر كوچك «كبودرآهنگ» و حاشيه‌اي ترين خيابان آن را دوست دارم و دلم مي خواهد يك روز همه دوستانم را ببرم تا ببيند در چه محله ساده و بي آلايشي به دنيا آمده‌ام؛ بزرگ شده‌ام و شكل گرفته ام...

آدميزاد است ديگر... به ريشه‌هايش افتخار مي كند؛ خاصه اگر اين ريشه ها به غايت ساده و دوست داشتني باشند.