از خاطراتت بگو

بگذار دوباره در سکوت شب درها به هم بخورند

پسرها از اتوبوس های رو به سفر پیاده شوند

دخترها به دبیرستان های شلوغ برگردند

و پدرها...

 حیف پدرها دوباره زنده نمی‌شوند

...

 پستچی ها گم ات کرده اند

از بس نامه که نمی نویسی

لااقل به یاد بیاور

اینجا مردی در سی سالگی موهای معمولی‎اش

در ازدحام اتوبوس ها و خیابان ها و کافه ها

آشفته توست

مردی که هر غروب

قهوه اش را با پستچی های مغموم هورت می کشد

و امیدوار که تو از تمام فرودگاه های جهان 

جا بمانی

...