خنده‌اش بهار بلندی است

دست انداخته در گردن درختی پیر

و دلش

گل سرخ کوچکی

بر پیراهن سفید حریر

 ... سربازیست در رویای تمام مردم دنیا

با دستانش که پرچم صلح است

و چشم‌هایش که باز پرچم صلح است

تنهاست

تنهازنی که راه می‌رود

و تهران دوباره بیست ساله می‌شود