یکی از آن جعبه های هم اندازه تو بودی

... و باد در روسری مادربزرگ بُر می خورد

یک استخوان ران

دو دست تکیده

یک استخوان جمجمه

گفتم سلام پدر

و باد در روسری مادربزرگ هوهو کرد

...

منتظرم غریبه های آن سوی تابوت بروند

آنوقت می گویم ترکیب خانه ات را چطور بر هم زدم

دیوارهای ریخته چون شد

لانه کبوترهایت کجا رفت پدر

...

غریبه ها که بروند من می گویم

اما تو حالا بگو

در حضور برادران خونی ات

بگو باقی استخوان هایت را برای کدام پسر بردند

استخوان های سینه ات

شانه ات

انگشتانت

...انگشتانت پایان انتظار که خواهد بود

بگو کجا زمین خوردی

و رفیقانت کجا جایت گذاشتند

بگو حتی در حضور غریبه های آن سوی تابوت

بگو و بگذار  

          باد در روسری مادربزرگ دق کند و بمیرد

زمستان 92/ تهران